|
به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است
|
سهمی از گریه بود و دیگر هیچ !
به چه دل بسته ای ؟ ... به این مرداب ؟
اولش هیچ بود و آخر ... هیچ !
سلام به تمام دوستام و کسایی که تا الان به وبلاگم می آن ممنون از نظراتون ُ
امروز خیلی خسته ام می خوان یه قصه براتون بگم ...قصه ی دلتنگی و دلبستگی یه دخترکه شاید من باشم...
انقدر دلم پر هست که نمی دونم چی بگم!!
تا حالا شده عاشق بشی؟؟؟ شده تو عشق اول حس کنی نابود شدی ؟؟؟
وای چه شبی بود دیشب....
دلم شکست ...وقتی دیگه فهمیدم نیست ...دلم شکست وقتی نبودشو حس کردم...آخ از این گریه که تنها مرحم من بود...
دشب یکی از مرغ عشق هام هم تو قفس مرد وقتی دید من اینجور...
وای نمی دونم چی می گم روانی شدم..قول داده بود یمونه...اما رفت...قول داد دروغ نگه اما گفت...وای خدا پس سهم من چی بود؟؟؟
من صدای شکستن و خورد شدن قلبم و شنیدم...![]()
اما اون نشنید حتی حس هم نکرد...وای خدا نابودم کرد....
می گم یعنی خدایی هم وجود داره؟؟؟؟؟؟
خدای هم هست که بهش بگه چهجور خوردم کرد؟؟؟؟
امروز می فهمم چقدر ساده دل بودم ...
من عاشق شدم؟؟؟؟
عا شقش بودم؟؟؟؟
اون چی؟؟؟
نه نبود همش دروغ بود چطور دیگه بهش اعتماد کنم؟؟؟؟
شاید به قول خودش مجبور بود!!!!
ولی کسی از دل من چیزی نفهمید!!!!!
امروز خودم خورده های دلم و یکی یکی به هم می چسبونم بلکه شاید دوباره این کمر شکستم...