حالم خوب نيست
چند روزيه حس ِ خيلی بدی دارم
دقيق نميدونم چه مرگمه ولی... گيجم و سرگردون
هی تو خونه بيخودی دور خودم ميچرخم
انگار هوا بهم نميرسه و دارم خفه ميشم
مثل ِ اينکه کسی منو از گلوم گرفته و داره محکم فشار ميده
خالی ام... خاليه خالی...
حس ِ هيجان و شور و شوق مُرده ی درونم رو نميدونم چه جوری دوباره زنده کنم
به هر دری زدم که دوباره شاد و شنگول شم ولی فايده نداشته...
روز و شبهام رو دارم تو يه زندان ميگذرونم
زندان ِ دنيا...
ساعت 12:48 شبه...
دارم آفلاين تايپ ميکنم که فردا بذارم تو وبلاگ...
چند دقيقه پيش رفتم تو حياط...
يه چرخ زدم... به آسمونه نيمه ابری نگاه کردم... با ديدن ِ آسمون، اسير ِ زمين و دنيا شدن رو بيشتر حس کردم و دلم بدتر گرفت...
بغض تو گلوم مونده ولی هر چي زور ميزنم اشکی نمياد...
يه گولّه ی خيلی بزرگ ِ غم که نميدونم چيه رو سينم نشسته...
چشمامو
بستم و تصور کردم که الان رو يه تخت ِ سفيد دراز کشيدم و مُردم و از اين
زندگی و دنيا و پوچی آزادم... خيلی قشنگ و خوب بود ولی بعدش چي؟
فکرم اجازه ی سير کردن تو مرحله ی بعد رو نداره چون مطمئن نيست داره کجا ميره و نميدونه چی ميشه...
خودمم ديگه حالم داره از آه و ناله هام بهم ميخوره...
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/31ساعت توسط لیلا
|