|
به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است
|

و من راز خدای را نیز فهمیدم
و دریافتم که ما جز خویش
کسی را نداریم
به امید رستگارشدن
بسی خیال واهیست
من خدا را دیده ام لیک
نه آنگونه که در کتاب
خواندم
او خالق است و بزرگ ولی
قادر ...گمان نکنم
او نیز تنهاست مثل من
مثل تو و مثل هیچکس
او از تنهائی خویش مرا
آفرید
او را چه نیاز است به من
و ما نیز همچنین
...
گاه چشمانم را میبندم و
بهتر مینگرم
به خود به تو و به جنبشی
عظیم به نام خلقت
مارا چه شده هنوز در
آرزوی چیزی هستیم
که خود نمیدانیم
و گاه کر میشوم ولی
میشنوم
صداهایی که دروغ را
ترویج میکنند
و دستانی که ظلم را به
میزان برابر تقسیم میکنند
و هر از گاهی هم لطف از
سر تغییر مزاج ...
ولی برای من لطفی نیست
جز زجر
و چرا گمان میکنیم لطفی
هست ....؟؟؟
ما رانده ی سرزمینی به
نام بهشتیم
چه اسم زیبائی
...
گاهی نیز بدان میخندم
بگذریم
.....
من راز خدای را فهمیدم
زیرا رازی نیست
مائیم و خویش و زندگی
بسان ماهی در رود گنگ
و گاه دلم برای خودم تنگ
میشود
و گاه برای رازی که کاش هیچگاه نمیفهمیدم ...