وقتی
دوستم دارد و از من دلخور نیست و قهر نیست و از دستم کلافه نیست، خیلی
خوشگل میشوم. چشمهام برق میزنند، موهام خوشرنگ تر میشوند و به قول
دکترم... پوستم...شفاف و براق... اما وقتی قهر است و دلخور است و با من بد تا میکند، قیافه ام عینهو بزمجه میشود؛ بدترکیب و بیمزه. وقتی
خوشگلم – همان زمان که دوستم دارد – انگار لبخندم طور دیگری است، نگاهم
طور دیگری است و مردها در خیابان به خیال این که لبخندم برای آنهاست، برای
خودشان کیسه میدوزند؛ من اما اصلا نمیبینمشان... با خودم هستم و با همین مردی که دوباره با هم آشتی کرده ایم و کلی نازش را کشیده ام، تا آشتی کرده است. لامصب خیلی ناز دارد.
آخر کجای دنیا زنها ناز مردها را میکشند که این مرد این همه ناز دارد؟... مهم نیست. مهم این است که بالاخره آشتی کردیم و دوباره دوست شدیم...
با
این همه خیلی بدجنس است، یک قلم بدجنس ِ بدجنس... بدجنس مطلق...
سوپرلاتیو... پر از خرده شیشه و خاک اره... عیب ندارد... ناز و مامانی و
لوس... بالاخره مردی که میتواند زنی مثل مرا دوست داشته باشد، لابد مرد جالبی است.
من همیشه فکر میکردم که دوست داشتن هنر است. هر کسی نمیتواند دوست بدارد. برای دوست داشتن باید خیلی هنرها داشت. منظورم
اصلا این لوسبازیهایی نیست که برای لحظه ای کف میکند و بعد... فس... باد و
بروتش در میرود. نه... عشق باید یک جوری باشد که نیست و آدم باید سالها
بگردد تا کسی را پیدا کند که این همه ناز باشد و این همه لوس باشد و این
همه آدم را دوست داشته باشد... باید خیلی آتش پاره باشد که بتواند دل
مرا – دل منی را که هیچکس را آدم حساب نمیکنم – ببرد و بردارد و در برود و
با هیچ ترفندی نتوانی پسش بگیری.
بیخود که نمینویسم بدجنس است. در بدجنسی لنگه نداردو من اصلا نمیدانم... هیچ چیز نمیدانم...
میگوید: «مرا برای چه میخواهی؟»
سوال جالبی است. برای چه میخواهمش؟ برای چه دوستش دارم؟ راستی چرا عین .... پاسوخته دنبالش میدوم و میدوم تا از دو پا فلج شوم؟...
نمیدانم... برای این که کم نیاورده باشم، با بدجنسی میگویم: «میخواهم ایده به من بدهی!» میخندد که: «استفاده ی ابزاری از عشق؟»
نه...
استفاده ی ابزاری از تو، برای این که بتوانم بنویسم... وقتی نیستی و وقتی
قهری... نوشتنم نمیآید. حوصله ندارم. تنها کاری که ازم برمیآید، این است
که پاچه ی این و آن را بگیرم و سربه سرشان بگذارم...
اما وقتی هستی... دنیا طور دیگری است. انگار با همه مهربان میشوم... همه را دوست دارم – حسودی نکن – اینطوری فقط تو را دوست دارم... تو را که همه ی کتابهای دنیا را خوانده ای... سوپرلاتیو... از همه جا خبر داری ... سوپرلاتیو... و با هر کلمه و واژه ات ذوق زده ام میکنی... سوپرلاتیو... پس چرا دوستت نداشته باشم؟
دوست ندارد با کسی مقایسه ام کند... چرا... نمیدانم؟
ولی ... چرا... این هم یک جور سلیقه است. پسرک حسود...
نمیخواهد پام را جای پای کسی بگذارم... دست من نیست. گاه بی آن که بخواهم،
اینطوری میشود، اینطوری میشوم... اینطوری مینویسم... اینطوری دوست دارم و
به هیچ تنابنده ای هم حساب پس نمیدهم.
از هیچکس نمیترسم. ترس ندارد... آدم یا دلی دارد که به گرو بگذارد، یا نه... سنگی در درون سینه اش...
نه...
بدجنسی است...خیلی بدجنسی است... آره... از واژه ی «بدجنس» خوشم میاید...
تعریف دیگری نیست... بلد نیستم تعریفش کنم... که کاراکترش را نشان بدهم.
اینها را نوشتم، تا بگویم چه خوب که دوباره آشتی کرده است، والا مجبور بودم بنویسم: «لامصب...آرام بگیر تا بتوانم فراموشت کنم!»
نه... نه... نمیخواهم دیگر این چند واژه ی زشت را پشت سر هم ردیف کنم...
تا دوستم دارد، خوشگلم... خیال میکنم خیلی خوشگلم... خیلیها همین را
میگویند... بهتر از این نمیشود... میشود؟ نه... نه... نمیشود... اصلا
نمیشود... ابدا نمیشود... سوپرلاتیو... سوپرلاتیو...
اه... چقدر این مرد بدجنس است.
+
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت توسط لیلا
|
پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟
پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز ، خدا در ایوان خانه ات،پرسه می زند ؟
پرسیده بودی ؛ قرآن را هنوز در شب های یلدا ، مرور می کنی ؟