تبليغاتX
لیلا دختر مهتاب
به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است
حالم خوب نيست
چند روزيه حس ِ خيلی بدی دارم
دقيق نميدونم چه مرگمه ولی... گيجم و سرگردون
هی تو خونه بيخودی دور خودم ميچرخم
انگار هوا بهم نميرسه و دارم خفه ميشم
مثل ِ اينکه کسی منو از گلوم گرفته و داره محکم فشار ميده
خالی ام... خاليه خالی...
حس ِ هيجان و شور و شوق مُرده ی درونم رو نميدونم چه جوری دوباره زنده کنم
به هر دری زدم که دوباره شاد و شنگول شم ولی فايده نداشته...
روز و شبهام رو دارم تو يه زندان ميگذرونم
زندان ِ دنيا...
ساعت 12:48 شبه...
دارم آفلاين تايپ ميکنم که فردا بذارم تو وبلاگ...
چند دقيقه پيش رفتم تو حياط...
يه چرخ زدم... به آسمونه نيمه ابری نگاه کردم... با ديدن ِ آسمون، اسير ِ زمين و دنيا شدن رو بيشتر حس کردم و دلم بدتر گرفت...
بغض تو گلوم مونده ولی هر چي زور ميزنم اشکی نمياد...
يه گولّه ی خيلی بزرگ ِ غم که نميدونم چيه رو سينم نشسته...
چشمامو بستم و تصور کردم که الان رو يه تخت ِ سفيد دراز کشيدم و مُردم و از اين زندگی و دنيا و پوچی آزادم... خيلی قشنگ و خوب بود ولی بعدش چي؟
فکرم اجازه ی سير کردن تو مرحله ی بعد رو نداره چون مطمئن نيست داره کجا ميره و نميدونه چی ميشه...
خودمم ديگه حالم داره از آه و ناله هام بهم ميخوره...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت   توسط لیلا  | 

به همین سادگی...


فکر می کنم اگه زندگی همین چیز مزخرفیه که در جریانه پس خیلی تهوع آوره...

حالم بهم می خوره از شوهری که قراره بیاد تا من خوشبخت بشم!!! حالم بهم می خوره از اینکه نصفه دیده می شم!

حالم بهم می خوره از اینکه کسی نمی فهمه من الانم کاملم الانم آدمم آلانم لذت می برم...

حالم بهم می خوره از میز غذایی که بدون تشکر ترک می شه

از دعای زورکی... حالم بهم می خوره از زوج خوشبختی که در روز ۳ ساعت با هم هستند اونم دارن غذا می خورن یا

یکیشون تو چرته!

حالم بهم می خوره از بچه ای که قراره بدنیا بیاد تا بشه آینهء آرزوهای من!

حالم از خودمم بهم می خوره ...

و خدایی که در این نزدیکی نیست

و گناهی که نمی دونم گناهه یا نه!

و خدایی که تعریفش از گناه ناقصه!

و خدایی که ما بدجوری اسباب بازیش هستیم!!


-----------------------------------------------------------------

یه نگاه شفاف با موهای لخت که تو صورتش ریخته و خیلی بامزه اش کرده....

یه نگاه شفاف و زنده تو چشمایی که بی رمق هستن...

پوستی سفید و رنگ پریده که به زدی می زنه... لکه های قرمز کوچیک که نشونه ء خوبی نیست...

چی شده؟ پشه خوردتت؟

یه نگه پر معنا! معنیه درد رو می فهمه!

شکلات دوست داری؟؟ - یه دوونه می تونه بخوره! نه بیشتر!

خیلی با مزه حرف می زنه٬ برام نقاشی می کشه و من بلند بلند می خندم به دریای نارنجی!!

بهش یاد می دم با paint کامپوتر نقاشی کنه و اون فکر می کنه من جادو می کنم که رنگ قلمم عوض می شه ... یا اجی

مجی می کنم که یهو همه چی محو می شه! یواشی در گوشش می گم که موقع اجی مجی گفتن اگه یه سری کارا رو

بکنه اونم می تونه همه چی رو محو کنه یا رنگ قلم رو عوض کنه!!

دستشو می گیرم و یادش می دم با موس کار کنه... از ته دل می خنده..

وقتی داره می ره با هم کلی دوست شدیم یه دوستیه شیرین که یه درد به دردای قلبم اضافه می کنه!

۶ سالشه! سرطان داره! اگه تا ۱۲ سالگی زنده بمونه می شه براش یه کاری کرد!


خدا این چه زندگیه.....اون طفلک که گناهی نداره....

لیلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت   توسط لیلا  | 

 

SongCode.blogfa