تبليغاتX
لیلا دختر مهتاب
به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است






و من راز خدای را نیز فهمیدم


 و دریافتم که ما جز خویش کسی را نداریم


به امید رستگارشدن  بسی خیال واهیست


من خدا را دیده ام لیک


نه آنگونه که در کتاب خواندم


او خالق است و بزرگ ولی قادر ...گمان نکنم


او نیز تنهاست مثل من مثل تو و مثل هیچکس


او از تنهائی خویش مرا آفرید


او را چه نیاز است به من


و ما نیز همچنین ...


گاه چشمانم را میبندم و بهتر مینگرم


به خود به تو و به جنبشی عظیم به نام خلقت


مارا چه شده هنوز در آرزوی چیزی هستیم


که خود نمیدانیم


و گاه کر میشوم ولی میشنوم


صداهایی که دروغ را ترویج میکنند


و دستانی که ظلم را به میزان برابر تقسیم میکنند


و هر از گاهی هم لطف از سر تغییر مزاج ...


ولی برای من لطفی نیست جز زجر


و چرا گمان میکنیم لطفی هست ....؟؟؟


ما رانده ی سرزمینی به نام بهشتیم


چه اسم زیبائی ...


گاهی نیز بدان میخندم


بگذریم .....


من راز خدای را فهمیدم


زیرا رازی نیست


مائیم و خویش و زندگی


بسان ماهی در رود گنگ


و گاه دلم برای خودم تنگ میشود


و گاه برای رازی که کاش هیچگاه نمیفهمیدم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت   توسط لیلا  | 

 

SongCode.blogfa