تبليغاتX
لیلا دختر مهتاب
به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است

چرا شورت های زنانه و مردانه ؛ مدل های مختلفی دارند ؟

اصلا از سوآلم تعجب نکنید ! این یک سوآل جدی و خیلی خیلی بنیادی است . چیزی که اگر همه ی آدم ها به آن فکر کنند و جوابش را به دست بیاورند ، دنیا گلستان می شود .

انواع شورت زنانه :

شورت های زنانه مدل های بیشتری دارند . ولی این فقط دلیل تنوع طلبی زنان نیست . به هیچ عنوان . بلکه نشان دهنده ی تنوع طلبی مردها هم هست ( خیلی هم بد فکر نکنید . مطمئنا منظورم زن و شوهرهایی هستند که به هم محرمند !! ) .

شورت های ساده داریم . شورت های تورتوی . شورت های بندی . شورت های گل گلی . شورت های خیلی نازک . شورت های پاچه دار و خلاصه انواع و اقسام دیگری که هر کدامش یک کاربردی هم دارد . بعضی ها بیشتر از این که بپوشانند ، تاکید می کنند و بعضی ها هم برای شرایط جنگی ساخته شده اند !

انواع شورت های مردانه :

شورت های مردانه ، اصولا از تنوع کم تری برخوردارند . شاید دلیلش عدم حساسیت خانم ها به این مقوله است ( باز هم تاکید می کنم ؛ خانم های محرم شرعی ) چند تا مدل داریم : شورت پهلوی . شورت مامان دوز . شورت با جای خواب . شورت بی جای خواب . شورت گل گلی ( با خانم ها مشترک نیست چون این یکی را فقط پدربزرگ ها استفاده می کنند ) شورت چهل تکه ( جدیدا مد شده و خیلی هم تنوع رنگی دارد ) !

چرا ما شورت های یک سانی نمی پوشیم ؟

شورت اصولا خصوصی ترین ، درونی ترین و پنهان ترین لباس انسان است . سوای کاربردهای انکار ناپذیری که برای خانم ها در هنگام پوشیدن دامن و جهت جلوگیری از نتیجه گیری مردهای چشم چران دارد ، کاربرد شورت خیلی هم زیاد نیست . البته در کشورهای اروپایی و امریکایی که ملت با شورت کنار دریا لم می دهند و لیموناد ( البته کافرهای شان چیزهای دیگری هم می خورند ) می نوشند ، کاربردهای تزیینی هم پیدا می کند ولی مسلم است که آدم تا لباس های اصلی اش را درنیاورد ؛ شورتش معلوم نمی شود !

تا به حال از خودتان پرسیده اید که چرا آدم ها شورت های یک سانی نمی پوشند ؟ و این همه تنوع رنگ و مدل در لباسی که شاید شبی یک بار دیده شود ( آن هم برای محرم شرعی !! البته استثناء هم وجود دارد . چون ممکن است شب نباشد و روز باشد ؛ یک بار نباشد و چند بار باشد ؛ محرم نباشد و نامرحم باشد ) برای چیست ؟

جواب این سوآل خیلی اهمیت دارد :

انسان ، برای درونی ترین و شخصی ترین چیزهایش ، دست به انتخاب می زند . مدل های خاص ، رنگ های خاص ، اندازه های خاص ، هر کدام بستگی به فرد و سلیقه ی او دارد . در هر کشوی لباسی هم که بگردید ، دست کم سه تا شورت می توانید پیدا کنید . طرف اگر خیلی هم به لباس زیرهایش بی توجهی نشان دهد ، حداقل سه تا شورت را دارد .

حالا ...

سوآلات مهم :

شورت که دیده نمی شود ، چرا این قدر تنوع رنگ و مدل دارد ؟

شورت که دیده نمی شود ، چرا ما به آن اهمیت می دهیم ؟

شورت که دیده نمی شود ، چرا در خریدنش ، معیارهای خاص خودمان را داریم ؟

شورت که دیده نمی شود ، چرا یک پاره پوره اش را نمی پوشیم ؟

جواب های مهم :

چون انسان برای انتخاب خصوصی ترین چیزهایش ، خودش تصمیم می گیرد و حرف دیگران برایش اهمیت ندارد . وقتی این « چیز خصوصی » اهمیت پیدا می کند ، که در معرض دید عموم قرار می گیرد . جالب است که ما با این که می دانیم ممکن است شورتمان در طول روز دیده نشود ( مگر چه اتفاقی بیافتد !! ) بازهم چیزی می پوشیم که هم سالم و هم تمیز باشد . شورتی را می پوشیم که اذیتمان نکند . تنگ نباشد . گشاد نباشد . خودمان دست کم از مدل و رنگش خوشمان بیاید ( موارد

 بهداشتی اش را هم خودم می دانم . خواهشا به موارد

 بهداشتی شورت ، گیر ندهید ) .

وقتی یک شورت پاره پوره می پوشیم ، در طول روز همه اش به این

 فکر می کنیم که چه قدر مؤذب و ناراحتیم . انگار همه دارند می بینند !

نتیجه ی مهم 1 :

شورت آدم و شعور آدم ( منظور همان طرز تفکر است ) ، شباهت های زیادی با هم دارند . شعور هم پنهانی ترین بخش ماست که وقتی حرف می زنیم یا چیزی می نویسیم ، پیدا می شود . فکر کنید چه قدر بد است وقتی آدم شلوار ذهنش را با کلمات پایین می کشد و شورت شعورتش را نشان می دهد و همه می بینند که آن زیر چه خبر است !!

نتیجه ی مهم 2 :

همان طور که ما در کوچه و خیابان راه نمی افتیم و شلوار ملت را پایین نمی کشیم که ببینیم شورتشان چه مدلی یا چه رنگی است ، شعور و درک و ایمان و عقیده ی افراد را هم نباید مورد تجسس قرار داد . به ما چه مربوط است که طرف در زندگی خودش چه کار می کند ؟ به ما چه که زیر شلوار زندگی اش ، چه شورتی را پوشیده است ؟ به ما چه که راه بیافتیم و در به در و خانه به خانه ، شلوار مردم را پایین بکشیم و از خصوصی ترین چیزهای زندگی شان سر در بیاوریم ؟

هر کس برای خودش اعتقاداتی دارد . مدلی را انتخاب می کند . چیزی را می پسندد . وقتی هم لباسش را درآورد ، این ما نیستیم که به او بگوییم : « اوه ! این دیگر چه شورتی است که پوشیده ای ؟ » بلکه او خود باید به فکر این قضیه باشد . ما فقط نگاه می کنیم و در نهایت به قضاوت می نشینیم . نه این که بپریم شورت طرف را بیرون بکشیم و مدلی را که خودمان دوست داریم ، به لنگش ببندیم !

اگر کسی را دیدید که لباس درست و حسابی پوشیده ؛ اما شورتش پاره است و با بی خیالی ، همان را در معرض نمایش گذاشته ، شما به راحتی می توانید دریابید که لباس فاخر تنش ، پشیزی ارزش ندارد .

***

متاسفانه داریم همه گی دچار این بلا می شویم . لباس های فاخر و شورت های کهنه و کثیف . چیزی که به آن « ظاهر سازی » می گویند !

***

امیدوارم اگر روزی ، مجبور شوم که لباسم را در منظر عموم از تن بیرون کنم ، دست کم ، شرمنده ی شورتم نباشم .

***

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت   توسط لیلا  | 

 

سه «تابو» هست که همیشه رنج ام می دهد! «دین»؛ «سکس» و «خودم».

تمام تلاش من بر شکستن سه دژی ست که مردم از نزدیک شدن به آن می ترسند! و شکستن هر کدامش، نیازمند قدرتی بزرگ است که در همه ی ما، به نوعی هست. از پرداختن به دوتای اول که شرم داریم و سومی [که خودمان هستیم] را اصلن نمی بینیم!

نخستین قدم برای شکستن این تابوها، «بی تعارفی» همراه با « صداقت» است.

وقتی با جان و جسم و وجدانم، صادقانه تعارف نداشته باشم، به ترتیب، هر سه تابو را خواهم شکست. دو دژ اول، دژی ست که با کمک دیگران باید آن را فتح کرد. ولی سخت ترین دژ، «قلعه­ی خویشتن» است. چرا که درست برعکس آن­چه که همه می­اندیشند؛ [به عقیده­ی من] اگر ما به دیگران هم راست بگوی­ایم، به خودمان دروغ می­گوی­ایم.

وقتی خودمان را فتح کردیم، می­توانیم قلعه­های دیگر را یک به یک، بگشای­ایم.

آن­چه می­خوانید نه نظر کارشناسی است، نه دیدگاه روان­پزشکی، نه هیچ پایه و مایه­ی علمی دارد. فقط یک سوژه­ی اجتماعی ست که تا به حال کسی درباره­اش حرف نزده. یا خجالت می­کشند، یا مهم نمی­دانند.

اما من نه خجالت می­کشم و نه بی­اهمیتش می­دانم.

از وقتی دوران بلوغ شروع می­شود، و مخصوصن در دوره­ی

 راهنمایی که کتاب «علوم تجربی» برای بچه­ها، جای تخمدان ِ زنان

و کیسه­ی اسپرم آقایان را با دوتا نقطه­ی قرمز نشان داده است این سخن

 را به تکرار می­شنویم که «خودارضایی نکنی! کور می­شی! کچل می­

شی! از زنده­گی می­افتی! و...»

 

ماجرا با اولین تجربه­ی خودارضایی شروع خواهد شد. تمایلات جنسی روز به روز بیش­تر می­شود. سوآل­ها روز به روز افزایش می­یابد و فاجعه­آمیزترین اتفاقی که می­افتد این است؛

«پاسخ­گوی مسایل جنسی نوجوانان، نوجوان ِ دیگری ست که خودش از این قضیه، هیچ چیزی نمی­داند!»

در این مواقع، دختر و پسرهایی مرجع تقلید می­شوند که در همان عوالم نوجوانی، دوست پسر یا دوست دختری دارند و دست کم یک بار در پس و پناه درخت و بوته­ای، دَمی به خـُمره زده­اند.

این­ها درست مثل پیامبران الهی، راه و چاه مسایل جنسی را به دوستان ِخود گوش­زد می­کنند و آن­ها هم مثل برّه­های مطیع، عامل ِاجرایی فرامین ِاین پیامبران ِبی کتاب­اند.

.

تجربه­های اول، که به مذاق ِنوجوان خوش می­آی­اد، عاملی برای تکرار تجربه­ی بعدی و بعدی و بعدی ست.

من هنوز هم نمی­دانم این کار واقعن چه تاثیری دارد؟ برای انسان مضر است یا ضرری ندارد؟ هنوز هم نمی­دانم که خودارضایی کار درستی ست یا اشتباه است؟ و هنوز دراین سن ، از فرآیند و مکانیزم این اتفاق، ناآگاه­ام.

خودِ من به عنوان یک دختر ایرانی هنوز نمی­دانم به راستی «خود ارضایی»، چه مشکلی را به وجود خواهد آورد؟... و این یعنی فاجعه­ی آموزش در ایران!!

.

نمی­توانیم سوآل کنیم، نمی­دانیم چه طور با دیگر­ان ارتباطِ منطقی برقرار کنیم، همه­ی مسایل جنسی در فرهنگِ ما «تابو» شده، همه چیز با دین مقایسه و مقابله می­شود، هیچ مرجع علمی­یی در دست نیست، هیچ فرد مطلعی جرأت آموزش آشکار ندارد، حتا در کلاس ِ بعد از آزمایش خون، که درآن تازه عروس و دامادها را می­نشانند و 20 دقیقه برای­شان درباره­ی چه­گونه­گی تولید بچه حرف می­زنند [چیزی که هر گوریل ِ آفریقایی هم به صورت غریزی بلد است] چیزی جز اطلاعات بی­خود و بی­حاصل، نمی­دهند.

هنوز ما خودمان خجالت می­کشیم درباره­ی مطلبی که به موضوعات جنسی ارتباط دارد، حتا حرف بزنیم، هنوز ما یک فیلم آموزشی دراین باره ندیدیم! و هنوزهای دیگری هست که نمی­دانیم!

.

امروز باید به خودم بگوی­ام که اگر روزی فرزندی داشته باشم، محال است بگذارم مرجع ِ سوآلاتش، دوستانش باشند. نمی­گذارم کسی راه­نمای­اش باشد که خودش از راه، چیزی نمی­داند. من این روزهای سردرگمی را در کنار همه­ی دوستانم، تجربه کرده­ام. من بی­پاسخی را از دریچه­ی همه­ی دوستانم،دیده­ام. من دلهره­ی مداوم ِچراهای بسیاری را تجربه داشته­ام. نمی­خواهم فرزندم نیز به این ظلمت و ناآگاهی دچار شود. فرزندی را تربیت می­کنم که در زمان ِمناسب، همه چیز را بداند.

.

امروز، نوجوانان از روزنه­ی کلید و گوشه­ی در، یا در اتاق خویش و پای ماهواره یا اینترنت، سوآلاتشان را جواب می­دهند. این­ها هم دچار سردرگمی و بلاتکلیفی­اند. این­ها هم مراجع تقلیدی دارند که او را دچار دوگانه­گی­های کشنده و خردکننده­ای می­کند!

هم، نسل من، هم، نسل بعد از من، و هم، نسل بعد از ما، گرفتار این معضل خواهیم بود. ما به نوعی از «ناآگاهی» رنج می­بردیم، بچه­های امروز به نوعی از «بدآگاهی» رنج می­برند. و تا فرهنگ درست نشود، تا «تابو»ها شکسته نشود، هیچ امیدی به نسل بعدی نیست. نسلی که ما، پدران و مادرانشان هستیم!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت   توسط لیلا  | 

آدم ها مساوی اند. مثل همه ی «یک»ها که با هم مساوی اند. و مثل همه ی «صفر»ها که با هم مساوی اند. و مثل همه ی هیچ ها و پوچ ها.

آدم ها با هم مساوی نیستند. مثل هر «فرد»ی که مقابل «زوج» است و مثل هر «کسر»ی که مقابل «صحیح» است. و مثل همه ی رنگ­ها و شکل­ها؛ آدم­ها مساوی نیستند.

آدم­ها مساوی و نامتساوی­اند. در خودشان جمع می­شوند و از خودشان کسر می­شوند. با هم هستند و بی­هم­اند. تنها و در جمع. فرد و زوج!

آدم­ها چرا این طوری­اند؟ سلام می­کنند. لب­خند می­زنند و تو را به چای و شیرینی دعوت می­کنند ولی وقتی دعوتشان را جواب می­دهی، هزار بهانه می­آورند تا تو را منصرف کنند!

آدم­ها چرا این طوری­اند؟ از تو کمک می­خواهند. دست نیاز به سوی تو دراز می­کنند و وقتی خواهششان را جواب دادی، هزار علت می­آورند که از تو دور شوند.

آدم­ها، خیلی غریب­اند. خیلی غریب.

درست مثل این که میان این آدم­ها، من یکی، جانوری دیگر از آب درآمده­ام. چه جانوری؟ خودم هم نمی­دانم!

آدم­های معصوم. آدم­های بی­گناه! آدم­های خوب!

شما چه قدر خوب و نجیب و با کلاس هستید. شما چه قدر باتربیت و با نزاکت­اید. شما هر روز سر وقت صبحانه می­خورید و با اتومبیل شیک­تان به جایی می­روید؛ شاید برای کار. شاید برای تحصیل. شاید برای تفریح.

شما چه قدر با پرستیژ و با ابهت هستید. هر روز ناهار، سر میز می­نشینید و غذای آماده­ای را می­خورید که کلسترول و گلوکزش شدیدن کنترل شده است. بیفتک می­خورید. شاتوبریان می­خورید. خوراک قارچ و آبجوی بدون الکل.

شما چه قدر با جبروت و قشنگ­اید. بعد از شام سبک، آروغ نمی­زنید. دستمال گردنتان را خیلی مرتب روی میز می­گذارید و قاشق و چنگالتان را گوشه­ی سمت چپ بشقاب، مرتب می­کنید که بگوی­اید: غذا تمام شد.

شما چه قدر بهداشتی و استریلیزه هستید! دندان­های­تان را مثل آدم آهنی، مسواک می­زنید و شب قبل از خواب می­گوی­اید: شب به خیر عزیزم.

شما همسرانتان را با تن­های برهنه­تان سیر می­کنید. و تنهایی­تان را با تلویزیون. شما لخت می­شوید و زیر دوش به اندام چاق یا لاغرتان، خیره می­شوید و مدام در این فکر هستید که فردا چه وقت خواهد رسید؟

فردا برای شما چیست؟ جز تکرار همان دیروز که خودش تکرار دیروزش بود و مکرر شده­ی دیروزهای­اش؟ جز همان صبحانه و ناهار و شام و تختِ خواب؟

آخ!... آدم­های مهوّع با کلاس! آدم­های کوتوله­ی با پرستیژ! حالم به شدت از بودن با شما به هم می­خورد. دوست دارم تک به تک­تان را توی ماهی­تابه­ی کثیف و متعفنی که پر از تخم مگس است، سرخ کنم و با چنگالی کج، به حلقوم گربه­ها و سگ­های خانه­گی­تان فرو ببرم تا خوب سیر شوند و از تورّم معده­هاشان، زوزه­ی شادمانی بکشند.

آخ!... آدم­های «زوج»! آدم­های «زوج»! آدم­های «زوج»! حالم از لب­خندهای شهوانی­ی آخر شب­هاتان به هم می­خورد. لب­خندهای که بوی مسواک می­دهد و خمیردندان «اورال بی». بدن­های که مارکِ شورت­های­اش از کل بدن­ها گران­تر است و سینه­های جراحی شده­ی برآمده­ای که می­خواهد از زور ژلاتین و چربی­یی که از کپل­های­تان به عاریت گرفته شده، بترکد!

حالم از این دنیای مصنوعی­ی شما به هم می­خورد. از آن دماغ­هایی که بُریده شده­اند و از آن بازوهایی که با دارو، وَر آمده­اند.

آخ! آدم­های متین و با کلاس! آدم­های مارک­دار و با اتیکت!

آدم­های چیپس و پفک! گیتارهای برقی­ی ناکوک! پیانوهای دست دوم روسی! چه قدر حالم از بودن با شما و در کنار شما بودن، به هم می­خورد.

وقتی آدامس­های طعم نعناع خود را کف کفش­های «نایکی» خودتان می­چسبانید و پیست اسکی را در سقوطی همیشه، پایین می­آی­اید، وقتی دلارهای زغال­سنگی را روی پیش­خوان هتل­های چند ستاره می­گذارید و دست روسپیان را می­گیرید تا یک شب را تا صبح، در آغوش کریستالی­اش باشید، دوست دارم آن وقت همه­ی چشم­ها به سوی شما باز می­شد تا در آینه­ی نگاه­های کودکان سرمازده، کمی از خجالت، گرم می­شدید.

حالم از بودنتان به هم می­خورد. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس. صبحانه. ناهار. شام. توالت. سکس...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت   توسط لیلا  | 

 
 
روزی با من یک فنجان قهوه خوردی
 
داغ
 
اکنون قهوه میخورم
 
سرد
 
تو ربروی کس دیگری نشسته ای
 
گرم
 
قهوه میل دارین ؟
 
شیرین ...تلخ
 
!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت   توسط لیلا  | 

  
به من بگویید چه کنم دروغ گفتم
 
من دورنگ نیستم
 
به
 
خود
 
آ
 
عاشق شدم
 
دروغ گفتم
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت   توسط لیلا  | 

 

SongCode.blogfa