ID)); ?> Share on Facebook Share on Facebook لیلا دختر مهتاب
به نام معشوق حقیقی که وفایش ازلی و ابدی است
سلام بعد از خیلی مدت که از این شهر رفته بودم باز با کوله بار خودم به همینجا برگشتم...

اصلا مهم نیست که دست خالی یرگشتم یا دست پر...مهم اینه واسم که یه مدت خیلی کوتاهی از این دنیای

کوچیکی که اینجا داشتم به دور بودم...اما انگار فایده نداره...انگار هرچی خودم و سرگرم میگنم بیشتر تو

تنهایی خودم به اطرافم توجه میکنم...

همیشه به فکر تنهایی دیگرانم تا خودم...اما خداییش من امروز گم شدم.....!!

در خودم....غرق در روزگارم...گه گاهی پشت سرم و نگاه میکنم...و با لبخندی به خودم تعنه میزنم...!!

چه تلخ ...چه غمگین...!!!!

من حتی نمیدونم به کی باید دل ببندم...دل به این روزگار بدم و خودم و بسپارم به دنیا یا اینکه دل به عشقی

ناکام!

بگذریم....!!!

مقدمه ای بود برای بازگشتم که باز این منم....لیلا...

بدون هیچ تغییری...!!!فقط روزهاست که میگذره...

و چه سخت و چه غمگین...چه سرد و چه بی روح...

این روزها انگار دیگه احساس هم روحی درونش  نداره...!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/14ساعت   توسط لیلا  | 

باز هم همان حکایت همیشگی....

تا نگاه می کنی.

ناگهان چقدر زود دیر می شود.
.
.
.
.
.
.
.
باید کاغذی بردارم و خودم را خالی کنم روی سطر سطرش.

شاید هم بهتر باشد کاغذ کاهی باشد

بی شک کاهی بهتر است.

ارزان.

دیگر چه تفاوتی می کند؟

وقتی باید پاره شوی و دور ریخته شوی؟

کاغت کاهی باشد یا ابر و باد روغنی؟
.
.
.

نمی دونم چرا خیلی وقته با خودم حرف نزدم؟

نه با خودم.... نه با اونایی که دوستشون دارم. هر وقت بهم می گن چه خبر؟؟؟؟ فقط می گم: سلامتی... خبر خاصی

نیست. در حالی که خیلی خبرا هست. خیلی چیزا که دوست دارم بگم و نمی شه.

شاید خجالت می کشم. شاید می ترسم... شاید هم شهامت گفتنشون را ندارم.

امروز خواهر کوچولوم بهم یه چیزایی گفت که من خیلی به فکر فرو رفتم. یاد روزی افتادم که باهاش سر یه مساله ی

کوچیک بحث کردم و نزدیک بود عشقم را بهش به آتیش بکشم.

از اینکه واسه چیزی به اون بی ارزشی نزدیک بود خواهر با ارزشم را از دست بدم از خودم خجالت کشیدم.

گاهی با آقای همسر بحث می کنم. سر چیزای الکی. نمی دونم چرا؟ شاید می خوام اونو به نقطه ی جوش برسونم...

اما اون همیشه صبوری می کنه و این باعث خجالت من می شه.

گاهی یه کارایی را پشت گوش می اندازم. کارایی که بعد می فهمم اگه انجامشون داده بودم یه بار روی دوشم نمی

شدند.

من اشتباهات زیادی توی زندگیم کردم.

اشتباهاتی که حالا می فهمم چقدر گرون تمام شدند.

اما در عوض کارایی هم کردم که راضیم کردند.

گفتن همهی اونا یا حتی بخشی از اونا صفحه ها برای سیاه کردن می خواد که من حتی به خواب هم نمی بینم بتونم یک

برگشو پر کنم.

دل آدم صندوقچه ی خاطراتشه. اسرار و رازهاشه.

من گاهی دلم نمی خواد اونا را جایی بنویسم اما گاهی وسوسه می شم که اونا را یه جایی بنویسم و نگه دارم تا شاید یه

روز به دست فرزندانم برسه و اونا بفهمن من کی بودم و چطور زندگی کردم.

فکر نمی کنم هیچ آدمی بتونه ادعا کنه که هیچ بخشی از زندگیش مایع خجالت یا شرمش نمی شه.

این ادعای پوچیه.

راستی چمدانم را بستم. بستم که بروم...

همه چیز را جا گذاشته ام....همه چیز را جا گذاشته ام...حتی نقاشی های روی بروشور نمایشگاه

کتاب شیراز....



+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/09ساعت   توسط لیلا  | 



تازه عادت کرده بودم که توی تنهایی بمونم

اما وقتی تو رو دیدم دیگه گفتم نمی تونم

تازه عادت کرده بودم که باشم تنهای تنها

تا که دیدمت دلم گفت تویی اون عشق تو رویا

تازه عادت کرده بودم تازه عادت کرده بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/19ساعت   توسط لیلا  | 


جونم به نگاش جون گرفته

یه روز که نمیدیدمش مثل قناری تو قفس پر پر میزدم

 خودمو میزدم به درو دیوار صدام جون گرفته بود

  ترانه هام یه خونی توش دویده بود

 هر رو ز که پیش میرفت دلم بیشتر فرمون میداد که بایست یه کاری بکنم

 رفتم که کارو یه سره کنم و باهاش یه قرار بذارم

واسه همه ی عمر

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت   توسط لیلا  | 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی وقت رفتن است.

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظۀ عزیمت ناگزیر می شود

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت   توسط لیلا  | 

 

همه چی آرومه ...غصه ها خوابیدند...شک نداری دیگه تو به احساس من...

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

دیگه هیچی آروم نیست...همه غصه ها هم بیدارند...به همه چیز هم شک دارم حتی خودم....

همیشه دلم می خواست یه پسر تنها بودم، دلم می خواست یه عکاس باشم!

بهترین نقطه ی شهر ...بهترین عکس ها رو بگیرم...!

فقط چهره خندون ببینم ... یاد آور خاطرات دیگران باشم...دلم می خواست نقاب رو چهره ها رو بینم فقط...

دلم می خواست معشوقم تو یکی از بهترین عکسهام باشه...همونجا عاشقش بشم...

دلم میخواست بهترین راننده رالی باشم!

دلم میخواست بازیگر تئاتر باشم!

دلم میخواست یه دانشجو موفق باشم!

دلم میخواست یه سوارکار ماهر باشم!

دلم میخواست...!!!!

دلم خیلی چیزها میخواست ...

اما تا الان هیچ کدوم از اینها نشدم!!!!!

تو هر زمینه ای تا یه مرحله ای رفتم ....اما نشد که بشه!

نه اینکه نشد ...داشت می شد ..اما یهو یه طوفان اومد حوالیه خونمون...گرد و خاک و با خودش برد...من موندم و سه تا درخت....

...

امروز نهم فروردین سال هشتادو نــــــــــــــــــــــــــــــه!

وای واقعا؟؟؟چه زود گذشت...

چه زود یک سال گذشت ...

چه زود بیست و یک سال عمر گذشت...

و چه زود بیست و چهار سال زندگی مشترک گذشت...

و چه زود چهل و شش سال گذشت

 و چه زود چهارده سال گذشت...

و چه زود خزان یک زندگی رسید........

چه زود خسته شدم از این زندگی...از این طوفان...

خیلی درگیر افکار متفاوتم...جسمم یه جا روحم همه جا در حال پرواز...

هنوز روحیه 7 سالگی و دارم...مثل کودکی که دنبال بادبادکش در حال دویدنه...

....

و این منم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت   توسط لیلا  | 


بعضی آدمها وقتی به یه مقام و پست خیلی ناچیز و کوچولو میرسن احساس خدا بودن بهشون دست میده....

خیلی وقتها با خودم فکر میکنم اگر این دنیا تا دو ساعت دیگه تموم بشه آدمها مشغول به چه کاری هستن؟؟

یه پیر مرد تو خیابون داره گریه میکنه...میدونی چرا؟؟چون میخواد بره خونه پول نداره...حقوقشو با شهرداری تقسیم کرده ...الان فقط پول کرایه خونشو داره...میخواد پیاده بره تا خونه...پاهاش تاول زده...یادش به اشکهای پسر بچش می افته که میخواست بره مدرسه اما کفش ورزشی نداره...2 روز مدیر مدرسه اونو به کلاس راه نمیده....

یه خانوم خونه...یه مادر مهربون...یه زن فداکار...واسه آبروداری شوهرش ...یه قابلمه بزرگ  خالی میزاره رو گاز...

یه کودک فقیر...با یه وزنه سر شهرداری...هم کار میکنه هم مشق مینویسه...

یه پسر خلاف کار...مواد میفروشه...میدونه داره خلاف میکنه...اما نمیخواد خواهرش تن فروشی کنه...

یه مرد تنها...زیر بارون...گریه میکنه...دنیال یه پلاستیک واسه زن و بچش...سرما همه وجودشو سرد کرده...

......................

اینها به امید نظری از آسمان...به امید دنیای بعد به ناچار زندگی میکنند

یه مرد پر از دغدغه....همراه با سه تا موبایل پشت چراغ قرمز...داد و بیداد....احتمالا چک داشته!

یک ماشین گرون قیمت...یه زن و شوهر...خیلی جالبه اقای راننده یه نور بالا میزنه ..یه خنده ی کثیف...خانوم آقای راننده داره اس ام اس میده....انگار مجبورن کنار هم باشن...

کو عشق؟؟؟کو مهر؟؟کو انسانیت؟؟...همش همین جاست توی مادیات خلاصه میشه...

کو توازن؟؟؟تفاوت ها مشخص هست....یکی انقدر داره که داره خفه میشه...یکی محتاج نون شبه...یکی هم داره حرص میزنه...

تکلیف اونی که میخواد تازه شروع یه زندگی و داشته باشه چیه؟؟یک کودک...

کاش دیگه زاد و ولدی نباشه...کاش ما تنبیه بشیم ...کاش نسلمون منقرض بشه...

دیگه نه صدای گریه پیر مرد بیاد...نه خانونی مه با سیلی صورتشو سرخ میکنه...نه پسری که از ترس تن فروشی خواهرش خلاف کنه...نه مرد تنهایی که دنبال یه سقفه واسه یه شب...

نه مردی که داره از پول خفه میشه...نه خیانت زن و مردی...

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت   توسط لیلا  | 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم

من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند

من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد

من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند

من «علی» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستم و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند

من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند

من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند

من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم

من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم

من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم

دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.

حاج آقا مرا «والده» علی آقا صدا مي زند

من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم

مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند

من کيستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟،،

من فقط یک زن هستم


من هم انسانم

مرا نه سر نه سامان آفریدند

پریشانم پریشان آفریدند

پریشان خاطران رفتند در خاک

مرا از خاک ایشان آفریدند
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/08ساعت   توسط لیلا  | 

  
 ميدانی من عجيبم ...
 من حيوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نيستم
 تمام احساس من سرد است و تاريک ،  اما به نور ايمان دارم
 نور تنها ايمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
 شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که :
 انديشه های شب هنگام ژرف تر هستند
 و اينکه احساس ميکنم
 در تاريکی و سياهی و سکوت شب است که من  ـ خودم ـ  می شوم
 شب های سرد و خالی پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند !
 من تنها درختی هستم که در پاييز و زمستان  شکوفه می زنم! مانند گل يخ !
 چه عطر خوبی دارد حياط کوچک خانه ی مان ...
 اکسيژنی از جنس گل های نرگس در ريه ام  جاريست ....
 و احساس ميکنم اين رايحه ی لطيف ، همان عشق است !
                                             *******
 راز افرينش اين حيوان نامی حساس ناطق - خودم-  را نميدانم در چيست !
 اين موجود بسيار تلاش ميکند ...  و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود !
 من در حد خود عاقلم !
 من تلاش بسيارم شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست !
 چون باور دارم در مسير رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نيست !
 و من ميخواهم دشوار باشم  !!!
 نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !
*******
 ذهن من چند صباحی است که درگير انديشه های ماليخوليايی است
 دلم به حالش می سوزد ...  او را هم به زحمت انداخته ام !
 گاهی احساس ميکنم از بس که به چيزهای جزيی فکر ميکنم
 چيزی در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهی
 به بيرون يابد !!!
 بخاطر همين هم گاهی فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه ای وجود دارد
 و ديوانه ای که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش می سوزد
 و هر دوی ما بدون هيچ شناختی از هم ، دارای يک هدف هستيم !
 هدف ما ...... رهايی است !
 هر دوی ما از روزی که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم
 اما همچنان ساکن اين کره ی خاکی هستيم ولی اميدواريم که خواهيم رفت !
 اما با توشه ای پر از مهربانی و نياز و سپاس که با خود
 برای پدر  - خداوند - سوغات می بريم ،
 خواهم  رفت  و  خواهيم  رفت  ...
+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/27ساعت   توسط لیلا  | 

وقتی دوستم دارد و از من دلخور نیست و قهر نیست و از دستم کلافه نیست، خیلی خوشگل میشوم. چشمهام برق میزنند، موهام خوشرنگ تر میشوند و به قول دکترم... پوستم...شفاف و براق...
 اما وقتی قهر است و دلخور است و با من بد تا میکند، قیافه ام عینهو بزمجه میشود؛ بدترکیب و بیمزه.
وقتی خوشگلم – همان زمان که دوستم دارد – انگار لبخندم طور دیگری است، نگاهم طور دیگری است و مردها در خیابان به خیال این که لبخندم برای آنهاست، برای خودشان کیسه میدوزند؛ من اما اصلا نمیبینمشان... با خودم هستم و با همین مردی که دوباره با هم آشتی کرده ایم و کلی نازش را کشیده ام، تا آشتی کرده است. لامصب خیلی ناز دارد.

 آخر کجای دنیا زنها ناز مردها را میکشند که این مرد این همه ناز دارد؟... مهم نیست. مهم این است که بالاخره آشتی کردیم و دوباره دوست شدیم...

http://i16.tinypic.com/5xngefa.jpg

 با این همه خیلی بدجنس است، یک قلم بدجنس ِ بدجنس... بدجنس مطلق... سوپرلاتیو... پر از خرده شیشه و خاک اره... عیب ندارد... ناز و مامانی و لوس... بالاخره مردی که میتواند زنی مثل مرا دوست داشته باشد، لابد مرد جالبی است.

من همیشه فکر میکردم که دوست داشتن هنر است. هر کسی نمیتواند دوست بدارد. برای دوست داشتن باید خیلی هنرها داشت.
منظورم اصلا این لوسبازیهایی نیست که برای لحظه ای کف میکند و بعد... فس... باد و بروتش در میرود. نه... عشق باید یک جوری باشد که نیست و آدم باید سالها بگردد تا کسی را پیدا کند که این همه ناز باشد و این همه لوس باشد و این همه آدم را دوست داشته باشد...
باید خیلی آتش پاره باشد که بتواند دل مرا – دل منی را که هیچکس را آدم حساب نمیکنم – ببرد و بردارد و در برود و با هیچ ترفندی نتوانی پسش بگیری.

 بیخود که نمینویسم بدجنس است. در بدجنسی لنگه ندارد و من اصلا نمیدانم... هیچ چیز نمیدانم...
1.gif1.gif1.gif




میگوید: «مرا برای چه میخواهی؟»

 سوال جالبی است. برای چه میخواهمش؟ برای چه دوستش دارم؟ راستی چرا عین .... پاسوخته دنبالش میدوم و میدوم تا از دو پا فلج شوم؟...

نمیدانم... برای این که کم نیاورده باشم، با بدجنسی میگویم: «میخواهم ایده به من بدهی!» میخندد که: «استفاده ی ابزاری از عشق؟»

نه... استفاده ی ابزاری از تو، برای این که بتوانم بنویسم... وقتی نیستی و وقتی قهری... نوشتنم نمیآید. حوصله ندارم. تنها کاری که ازم برمیآید، این است که پاچه ی این و آن را بگیرم و سربه سرشان بگذارم...

اما وقتی هستی... دنیا طور دیگری است. انگار با همه مهربان میشوم... همه را دوست دارم – حسودی نکن – اینطوری فقط تو را دوست دارم... تو را که همه ی کتابهای دنیا را خوانده ای... سوپرلاتیو... از همه جا خبر داری ... سوپرلاتیو... و با هر کلمه و واژه ات ذوق زده ام میکنی... سوپرلاتیو... پس چرا  دوستت نداشته باشم؟

دوست ندارد با کسی مقایسه ام کند... چرا... نمیدانم؟

ولی ... چرا... این هم یک جور سلیقه است. پسرک حسود... نمیخواهد پام را جای پای کسی بگذارم... دست من نیست. گاه بی آن که بخواهم، اینطوری میشود، اینطوری میشوم... اینطوری مینویسم... اینطوری دوست دارم و به هیچ تنابنده ای هم حساب پس نمیدهم.

 از هیچکس نمیترسم. ترس ندارد... آدم یا دلی دارد که به گرو بگذارد، یا نه... سنگی در درون سینه اش...

 نه... بدجنسی است...خیلی بدجنسی است... آره... از واژه ی «بدجنس» خوشم میاید... تعریف دیگری نیست... بلد نیستم تعریفش کنم... که کاراکترش را نشان بدهم. 

اینها را نوشتم، تا بگویم چه خوب که دوباره آشتی کرده است، والا مجبور بودم بنویسم: «لامصب... آرام بگیر تا بتوانم فراموشت کنم!» نه... نه... نمیخواهم دیگر این چند واژه ی زشت را پشت سر هم ردیف کنم... تا دوستم دارد، خوشگلم... خیال میکنم خیلی خوشگلم... خیلیها همین را میگویند... بهتر از این نمیشود... میشود؟ نه... نه... نمیشود... اصلا نمیشود... ابدا نمیشود... سوپرلاتیو... سوپرلاتیو...

اه... چقدر این مرد بدجنس است.
23.gif23.gif23.gif23.gif
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت   توسط لیلا  | 

امروز هم یکی از اون روزهایی که باید با خودم تنها باشم...چرا؟؟چرا؟؟ بعضی ها


معنی احساس و نمیفهمه...


رفت و من تنها شدم اما میدونم اون دیگه تنها نیست...از امشب مهمونی دارم ...با


غم ها...؟؟آخ که چقدر تنهام...دستام سرده...صبرم سر اومده دستاش و


میخواد...ای دل غمگین من... دیدی چقدر بی رحم بود؟؟؟


تو یه قطار بازی نشستم به هر طرف که دلش میخواد منو میچرخونه...


یکی میگه خوبه یکی میگه بده...گوشهام میشنوه صدای کسایی که منو ترد


کرد...هممونی که روز اول به من بال و پر داد...صدام زد...صدامو شنید...با من گریه


کرد...مات و مبهوت از این همه غم که تو دلم داشتم...فکر کردم آخرشه...اما به


بهانه ای خودشو عقب کشید...اینه بازیه زندگی....


یکی میاد...یکی میره...


خوابهام وارونه تعبیر شده...قرار بر صعود و من در حال سقوطم ...قرار بر پیدا شدن


بود ومن نمیدانم چرا گم شده ام....


دلم شکسته هیچ کسی نمیفهمه...صدای خورد شدن قلبم و خودم شنیدم ...با


این کارخودشو راحت کرد اما نفهمید چه بلایی سر من اومد...


لعنت به من...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت   توسط لیلا  | 

حالم خوب نيست
چند روزيه حس ِ خيلی بدی دارم
دقيق نميدونم چه مرگمه ولی... گيجم و سرگردون
هی تو خونه بيخودی دور خودم ميچرخم
انگار هوا بهم نميرسه و دارم خفه ميشم
مثل ِ اينکه کسی منو از گلوم گرفته و داره محکم فشار ميده
خالی ام... خاليه خالی...
حس ِ هيجان و شور و شوق مُرده ی درونم رو نميدونم چه جوری دوباره زنده کنم
به هر دری زدم که دوباره شاد و شنگول شم ولی فايده نداشته...
روز و شبهام رو دارم تو يه زندان ميگذرونم
زندان ِ دنيا...
ساعت 12:48 شبه...
دارم آفلاين تايپ ميکنم که فردا بذارم تو وبلاگ...
چند دقيقه پيش رفتم تو حياط...
يه چرخ زدم... به آسمونه نيمه ابری نگاه کردم... با ديدن ِ آسمون، اسير ِ زمين و دنيا شدن رو بيشتر حس کردم و دلم بدتر گرفت...
بغض تو گلوم مونده ولی هر چي زور ميزنم اشکی نمياد...
يه گولّه ی خيلی بزرگ ِ غم که نميدونم چيه رو سينم نشسته...
چشمامو بستم و تصور کردم که الان رو يه تخت ِ سفيد دراز کشيدم و مُردم و از اين زندگی و دنيا و پوچی آزادم... خيلی قشنگ و خوب بود ولی بعدش چي؟
فکرم اجازه ی سير کردن تو مرحله ی بعد رو نداره چون مطمئن نيست داره کجا ميره و نميدونه چی ميشه...
خودمم ديگه حالم داره از آه و ناله هام بهم ميخوره...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت   توسط لیلا  | 

به همین سادگی...


فکر می کنم اگه زندگی همین چیز مزخرفیه که در جریانه پس خیلی تهوع آوره...

حالم بهم می خوره از شوهری که قراره بیاد تا من خوشبخت بشم!!! حالم بهم می خوره از اینکه نصفه دیده می شم!

حالم بهم می خوره از اینکه کسی نمی فهمه من الانم کاملم الانم آدمم آلانم لذت می برم...

حالم بهم می خوره از میز غذایی که بدون تشکر ترک می شه

از دعای زورکی... حالم بهم می خوره از زوج خوشبختی که در روز ۳ ساعت با هم هستند اونم دارن غذا می خورن یا

یکیشون تو چرته!

حالم بهم می خوره از بچه ای که قراره بدنیا بیاد تا بشه آینهء آرزوهای من!

حالم از خودمم بهم می خوره ...

و خدایی که در این نزدیکی نیست

و گناهی که نمی دونم گناهه یا نه!

و خدایی که تعریفش از گناه ناقصه!

و خدایی که ما بدجوری اسباب بازیش هستیم!!


-----------------------------------------------------------------

یه نگاه شفاف با موهای لخت که تو صورتش ریخته و خیلی بامزه اش کرده....

یه نگاه شفاف و زنده تو چشمایی که بی رمق هستن...

پوستی سفید و رنگ پریده که به زدی می زنه... لکه های قرمز کوچیک که نشونه ء خوبی نیست...

چی شده؟ پشه خوردتت؟

یه نگه پر معنا! معنیه درد رو می فهمه!

شکلات دوست داری؟؟ - یه دوونه می تونه بخوره! نه بیشتر!

خیلی با مزه حرف می زنه٬ برام نقاشی می کشه و من بلند بلند می خندم به دریای نارنجی!!

بهش یاد می دم با paint کامپوتر نقاشی کنه و اون فکر می کنه من جادو می کنم که رنگ قلمم عوض می شه ... یا اجی

مجی می کنم که یهو همه چی محو می شه! یواشی در گوشش می گم که موقع اجی مجی گفتن اگه یه سری کارا رو

بکنه اونم می تونه همه چی رو محو کنه یا رنگ قلم رو عوض کنه!!

دستشو می گیرم و یادش می دم با موس کار کنه... از ته دل می خنده..

وقتی داره می ره با هم کلی دوست شدیم یه دوستیه شیرین که یه درد به دردای قلبم اضافه می کنه!

۶ سالشه! سرطان داره! اگه تا ۱۲ سالگی زنده بمونه می شه براش یه کاری کرد!


خدا این چه زندگیه.....اون طفلک که گناهی نداره....

لیلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت   توسط لیلا  | 

 برای رسیدن به تو برای تو خود بالها ساختم

 زندگی را در قمار عشق تو من بارها باختم

بالهایم در آسمان سرد دلت شکست

 بار غم بر روی شانه هایم نشست

 به تو گفتم یاورم باش میان اینهمه دیوار

 روی قلب من نوشتی یار من خدا نگهدار

کنون بی بال و پرم در درون این قفس

همچنان سرمست دیدارم دیدار یک هم نفس

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/18ساعت   توسط لیلا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 

سرنوشت ؟ حق انتخاب ؟ اختیار ؟ زندگی ؟ فکر کن . نه نمیشه با هم جور در

 

نمیان . هیچ جوری . متضاد یکدیگر . کاملا هم دیگر و نفی میکنن . یکی رو باید

 

انتخاب کنی . یا این یا اون . خیلی فکر کردم . به حرف مردم . به حرفهایی که یا یه

 

عادت غلط شدن یا یه رسم . یه رسم باسه دلداری .

 

خدا سرنوشت ما رو تعیین کرده و ما رو از سرنوشت گریزی نیست . این و

 

همتون، 99% شما قبول دارید .

 

خدا به ما عقل داده و اختیار برای انتخاب راه و سرنوشتمون . این و چی این و هم

 

حتما قبول دارید . خوب حتما میگید منظور ؟

 

یه کم 4 خط بالا رو موشکافانه تر بخونید . خوندید ؟ حتما به این تفاوت آشکار پی

 

بردید . اما سوال :

 

اگر خدا سرنوشت ما رو از قبل تعیین کرده پس عقل و حق انتخاب یک دروغ بزرگه

 

اما اگر عقل و حق انتخاب درسته پس سرنوشت دروغه این یا اون ؟

 

اگر خدا سرنوشت آدما رو از قبل تعیین کرده پس خدا خواسته که یزید اون کارو با

 

امام حسین انجام بده و خدا خواست که امام حسین با یزید بجنگه یا مثلا خدا

 

سرنوشت یه فاحشه رو این طور خواسته و سرنوشت یه مومن و به اون صورت .

 

مگه ما نمیگیم خدا خواست اینجوری شد . خدا خواست تو قبول شی. خدا

 

خواست که همچین زندگی داشته باشی. سرنوشت ما هم اینجوری خدا

 

خواسته . یک ذره در حرفهایی که بر زبان جاری میکنیم تامل کنیم .

 

حالا ! تو خودت باعث شدی که بدبخت بشی . تو خودت باعث برشکستگیت شدی .

 

تو اشتباه راه تو انتخاب کردی . اون تلاش کرد به یه جایی رسید . یزید خودش با فکر

 

و عمل و ذات خودش اون کارا و کرد . اون فاحشه خودش فاحشه شد . اون مومن

 

خودش مومن شد .

 

خوب اینا یعنی چی ؟ بلخره چی ؟ خدا سرنوشت ما رو از قبل تعیین کرده یعنی

 

گفته فلانی باید معتاد شه یا اون معتاد با استفاده از اختیار معتاد شده .

 

میبینید هنوز ما هیچی از زندگی نمی دونیم . ما از حرفهای خودمونم سر در

 

نمیاریم . پس بلخره خودمون اختیار کارهامون و داریم یا اون سرنوشتی که خدا

 

باسه ما رقم زده افکارو رفتار مارو هدایت میکنه .

 

ولی با این همه من به اختیار معتقدم . اگر هدف از آفرینش ما امتحان برای وفاداری

 

باشه پس اختیار معقول به نظر میاد . من خیلی فکر کردم ولی دلیلی ندیدم که خدا

 

بخواد بخاطر اون ما رو با یک سرنوشت تعیین شده به زمین بفرسته . که چی

 

بشه .    

گیج شدم . این همه چند گانگی این همه حرفهای متضاد در مورد یک مسئله چه

جوری میشه این و توجیه کرد . ولی خوب نگاه کنید از یه جهتم میشه سرنوشت و

قبول کرد .خدا مادر... پدر... کشور.... شکل .... اندام ..... قد..... وخیلی از چیزای

دیگه رو باسه ما تعیین میکنه . خوب حتما بقیه راهم تعیین کرده دیگه . ولی یه سوال

اینجا پیش میاد این اتفاقات بدی که برای ما پیش میاد به اراده خداونده یا بخاطر

انتخاب خودمون . شاید تو نگاه اول بگید به اراده خداوند برای امتحان ما .ولی یکم اگه

دقیق شید و از چند جهت موضوع را برسی کنید دچار شک تردید میشید که خدا

خواسته با خودمون باعثش هستیم. نمیخوام این پست و طولانیش کنم خدایش یکم

پیش خودتون فکر کنید ببینید میتونید در مورد یکیش به یقین برسید.

Image and video hosting by TinyPic 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت   توسط لیلا  | 

با توام...چرا؟!




چرا مثل آدمای پَست برخورد میکنی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت   توسط لیلا  | 

دختران بسته‌ای، پسران فله‌‌ای!

 

 

دخترها زودتر از پسرها بالغ می‌شوند، مطئنم این را بسیاری می‌دانند. این بلوغ تنها فیزیکی نبوده بلکه بعد عقلی را نیز در بر می گیرد. به عبارت شفاف، زمانی که یک دختر 10 ساله و یک پسر در همین سن را کنار هم می نشانید در می یابید یک دختر بسیار بهتر و سریعتر مسایل را درک و تحلیل می‌کند. این ماجرا ادامه دارد تا بعد از مدتی معادله سیر نزولی به خود می‌گیرد. یعنی جای دختر و پسر از سن 19 یا 20 سالگی به آهستگی به بعد عوض شده و از این جاست که این فاصله میان دو جنس شروع به افزایش پیدا می‌کند. سبب اش واقعاً چیست؟ چرا باید اینگونه باشد؟

 

این پدیده درست از زمانی شروع می‌شود که مادر یا پدر تصمیم می‌گیرند دختر را از بقیه جدا کرده، ارتباطاتش را با جامعه کم نمایند. دختر بینوایی که تا دیروز به راحتی بازی می‌کرد، شادی می‌کرد،‌ و با دوستانااش شیطنت، از این لحظه دیگر نمی‌تواند. زیرا مادر احساس خطر می‌کند و آن را مدام به دخترش القا می‌نماید، دختر باید پس از کار یا دانشگاه در گوشه خانه بنشیند، اصول خانه‌داری را یاد بگیرد! برخی از مادرها و پدرها در این سنین ارتباط دختران شان را با بیرون قطع نموده و شروع می‌کنند از عقاید خود در گوش دختر خواندن! اینکه چطور باید خویشتن‌دار باشد،‌ علایق اش را به آینده موکول کند، یا بهتر بگویم خودکشی روحی کند و همه این‌ها در حالی است که برای پسری که در همان خانه زندگی می کند پیشنهاد آمرانه ای ندارند! مضحک است اما از نظر آنان اتفاقا برای پسر ضروری است شیطنت کند. چه، نشان دهنده سلامت روانی اوست! پسر آنها در اجتماع ول می‌گردد، و آزاد است هر غلطی می‌خواهد بکند. خوب البته فقط چون یک پسر است! از سوی دیگر پسران نیز ناگهان هم‌بازی‌های جنس دیگر را از دست می‌دهند. آن‌هایی که شاید تا دیروز از سر و کول هم بالا می‌رفتند در این سرزمین تبدیل می‌شوند به دو دسته، دسته اول آدم‌های بسته‌بندی شده به همراه برچسب گارانتی برای اینکه تا زمان لازم (ازدواج) نو و آکبند بمانند؛ مبادا که دستمالی شده، هوا خورده و از ارزششان کم بشود؛ و دسته دوم آدم‌هایی (پسرهایی) که باید حسابی هوا بخورند وگرنه خام و غیرقابل اتکا می‌شوند! (نگاه ابزارگونه و همچنین تناقص در رفتار عرف جامعه را می‌بینید) این پدیده اجتماعی یکی از نتایج کوچکاش این می‌شود که سن بلوغ پسران نیز پایین می‌آید. شما عملاً می‌بینید که در همین شهر تهران، یک پسربچه 11-12 ساله به راحتی فحش‌های رکیک جنسی می‌دهد! مثل آب‌نبات حتی به دخترهای دانشجوی و دانش آموز بزرگتر از خودش متلک می‌پراند و نیشش نیز تا بناگوش باز می‌ماند!‌

  

 16kyq2b.jpg


جامعه و فرهنگ ایرانی چه می کند؟ به شما گوشزد می‌کند که او یک پسر است! مجاز است که همه‌جا را به آتش بکشد، بالا برود، سقوط کند، بشکند، هر چه ‌خواست بنوشد، هر که را می‌خواهد ببوسد، در آغوش بگیرد یا حتی شلوارش را پایین کشیده ترتییش را بدهد! چون باید تجربه کسب کند. خوب نیست چشم و گوش بسته بماند و شب موعود زیر نور شمع کتاب خودآموز باز کند! باید مرد زندگی شود. باید ارتباط داشته باشد،‌ باید خود دوستان اش را برگزیند، اما یک دختر نه، برای انتخاب دوست باید دوستان اش را از پنجاه فیلتر مدرن و الک سنتی بگذراند! مادر تصور می‌کند هر لحظه ممکن است دخترش فاسد شود، دزدیده شود، اغفال شود، سوراخ شود! پس نباید با هرکسی دوستی برقرار کند. باید با یک دختر ساده و بدبخت مثل خودش رفیق بشود تا مبادا چشم و گوشش باز شود! می‌دانید چرا؟ چون او یک دختر است!

 

این نگاه در ظاهر دلسوزانه و در باطن احمقانه و خنده دار ما به جنسیت دختران است. دیدگاهی که آن ها را در برابر شرایط جامعه واکسینه نمی کند فقط بلوکه می کند. طبیعتا آدم واکسینه همیشه امنیت و آرامش دارد اما انسان بلوکه به محض قدم گذاشتن به فضای بیرونی احتمال مبتلا شدن اش به بیماری حتی از یک پشه اجتماعی هم وجود دارد! این می‌شود فاجعه امروز جامعه ما، بروز انواع افسردگی‌ها در میان دختران بلوکه شده. دختر حتی نمی‌تواند با هم جنسان خودش به راحتی «تبادل اطلاعاتی» داشته باشد چون او هم مثل خودش گیج و درمانده است. این می شود که در نگاهی بدبیانه به همه پسرها بی اعتماد می شود و اگر کمی عمیق تر نگاه کند از دختران بیشتر بدش می آید! در جامعه اکنون ما یک پسر  به راحتی در هر زمان که بخواهد با دوستانش به سینما، نمایشگاه، توچال، استخر و خیابان می‌رود اما دختر بینوا باید هر روز مسیر از مدرسه تا خانه‌اش را برای بزرگترها تشریح کند! برای هر کارش باید بیش از یک دلیل بیاورد و چراغ سبز خواسته بعدی اش را از نه والدین اش که پلیس های زندگی اش دریافت کند. او همه جا با پلیس مواجه است، پلیس خانوادگی، پلیس اجتماعی، و در نهایت پلیس قضایی! پسر می‌رود و می‌گردد، تفریح می‌کند، تجربه می‌کند اما همه این‌ها برای یک دختر زشت است یا شرایط دام افکن. گردش برای دختر یعنی ولگردی! راحت حرف زدن یعنی چشم دریدگی! تجربه یعنی چشم و گوش باز شدن! اطلاعات به درد بخور برای او یعنی همین که بفهمد هر لحظه ممکن است از او سو‌استفاده کنند! مسخره است نه؟ پسر اطلاعات را از جهان خارج می‌گیرد و رشد مضاعف می‌کند، و دختر نحوه پخت قورمه سبزی را از جهان داخل یاد می‌گیرد و یک قدم به تبدیل شدن به موجودی برای مردان نزدیک تر می شود!

 

در نتیجه شرایط غالب این می شود که پسر بالغ می‌شود، احساس بزرگ شدن و ابراز وجود می‌کند، در بحث‌ها شرکت می‌کند و نظرش را به راحتی می‌گوید‌ در حالیکه دختر از زمان بلوغ تقریبا اطلاعاتی بدست اش نرسیده و آنچه را هم می‌داند آنقدر سانسور شده که استفاده مفیدی از آن نمی‌تواند بنماید. او در این موقعیت تا حدود زیادی اعتماد به نفسش را از دست داده است، و همین زمینه‌ساز بسیاری از انتخاب‌های اشتباه یا به راحتی سو‌استفاده‌ها از او می‌شود!!!‌ در اکثر مواقع به او اجازه ابراز وجود نداده‌اند زیرا باید با صلاحدید دیگران و نه خودش زندگی کند. به مرور زمان او اینقدر ساکت شده که هنگامی که در جمع شروع به صحبت کردن نیز می‌کند آنچنان نگاه‌ها روی صورت اش سنگینی کرده که یا از خیر بیانش می‌گذرد یا می‌گوید هر چه شما بگویید! به ندرت دیده ام دختری را که بدون بلوکه کردن و دوری از مردان بتواند راه بهتری برای محافظت از خود داشته باشد! در فضای فکری امروز دختران ما هنوز این مساله صحت دارد که پاک ماندن یعنی از هیچ چیز به جز سکس دوری کردن و برای فرار از پیشنهادهای سکسی کل دنیای خود را قفل کردن! دیروز با یکی از همکاران صحبت کردم، از همسرش که پرسیدم گفت دختری بی‌نظیر است.  مظلوم و آرام! ساکت و وابسته! بنده خدا را اگر در کوچه رهایش بکنی گم می‌شود! طفلکی اگر یک جا من در کنارش نباشم ممکن است از بغض گریه کند!!  آرش، خوشحال ام او را پیدا کرده ام این روزها چنین دختران پاکی کمتر دیده می شوند. در دلم به او گفتم خاک بر آن کله پوک، اگر افتخارت این است. این مردان نادان زن نمی‌خواهند ، موجودی برای دوشیدن و حض بردن می‌خواهند. برای اینکه یوغ بر گردنش بیندازند، و از او کار بکشند تا جلوی اش غذا بیندازد و آن مردک هر غلطی هم که کرد خیالش راحت که مهم نبوده و نباید مسئولیت اش را به گردن بگیرد. اگر هم لازم شد 2 تا توی سرش بزند تا فرمان‌برداری کند! این شاید تعریفی از همه مردان و زنان ایرانی نباشد اما شک ندارم سرنوشت 60درصد زنان ایرانی و خواسته تحقق یافته یا نیافته 90 درصد مردان ایرانی است.  آیا یک زن باید مثل یک احمق زندگی کند تا به او بگویند پاک و مظلوم! آیا باید گیج و خنگ باشد تا به او بگویند بی‌نظیر!؟ واقعا این چه رسم و عرفی است که به راه انداخته‌ایم؟ تا کی می‌خواهید خود را مسخره دنیا کنیم؟ ارتباطات را قطع می‌کنیم تا از انحراف، وابسته شدن یا به سکس افتادن جلوگیری نماییم؟ این است تئوری ما که گوش فلک را کر کرده است! اسمش را نیز می‌گذارید ارزش یا نجابت! نجابت در درون روابط ارزش دارد نه در گوشه خانه. اخدای بزرگ! مگر نه اینکه پسر نیز در همان خانواده بزرگ می‌شود، پس چرا او نباید منحرف شود؟ پس چرا او نباید نجیب باشد؟ و اگر منحرف می‌شود اشکالی ندارد؟ ما با این کار ارزش‌های انسانی را عوض کرده‌ در برابر باد نظریه های دلخواه اجتماعی چال کرده ایم.

 

2uzoz1j.jpg 

 

بنده خدایی داشت در تاکسی برای بغل دستی‌اش از دوست دخترش می گفت. از جمله اینکه دختر با حالی است، خوشگل است و با کلاس. نوار خارجی گوش می‌دهد! خیلی می‌فهمد، کتاب متن آهنگ‌های پینک‌فلوید را از بر است، رقص باله می‌داند، موبایل‌اش هم
HTC
است. واقعا این‌ها شده ارزش؟ البته شاید هم حق دارد چون در این ویرانه آباد یک چنین فردی باید یکم روشن‌تر باشد! زشت نیست؟ جلوی اطلاعات و ارتباطات را می‌بندیم و در مقابل جفنگیات چپ جایگزینش می‌کنیم. طبیعی است زمانی که یک دختر نتواند بار ذهنی قابل قبولی پیدا بکند، نتواند صاحب تجربه و سنجش‌های اجتماعی باشد، نباید هم بتواند روشن و باز فکر کند. نباید هم بتواند اعتماد کند. نباید هم راحت تصمیم بگیرد. وقتی اطلاعاتش به روز نیست نمی‌تواند راه حل ارائه بدهد یا خود را از خطرات احتمالی برهاند. البته گمان می‌کنم این در ایران یک واقعیت تاریخی تلخ است که گاهی دختران را رسماً از لحاظ اطلاعات فقیر نگاه می‌دارند تا بتوانند از او انسانی دنباله‌رو و مطیع بسازند. اتفاقی که در کشورهای عربی به طرز بسیار بسیار بدتر و وحشتناک‌تری رخ می‌دهد، به گونه‌ای که تغییر جنسیت روزافزون زنان عربستانی فاجعه قرن این قومیت است. باز خدا را شکر که ما در نبرد با تابوهای غلط آن‌‌ها 50 سال جلوتریم!

 

زمانی که یک وسیله جدید مثل تلویزیون یا تلفن برای خانه خریداری می‌شود چه کسی آن را راه اندازی می کند، پدر یا پسر در حالیکه این کار برای زنان یا دختران یک کار دشوار یا خطرناک نیست! اما گاهی آنها را از این کار نهی می‌کنند به خاطر خطراتش! نتیجه این می‌شود که در ایران کمتر دختری را می‌بینید که برای کارهای فنی وابستگی کامل به مردان نداشته باشد! این بخشی دیگر از واقعیات فرهنگ ماست، چه بخواهیم و چه نخواهیم. در نتیجه دخترخانمی که شیوه‌های صحیح کدگذاری را نیاموزد،‌ ترغیب به تحلیل و تجزیه نشود، تشویق به مطالعه کتاب ها و منبع های جدی و علمی (نه کتاب های شعر و فال و چیپ روانشناسی) نشود، در خلا اطلاعاتی  گرفتار شود و بار علمی پیدا ننماید صندل روباز برایش می‌شود ارزش، موبایل بازی برایش می‌شود دلمشغولی، رنو مگان دوست پسر می‌شود دلخوشی!! که تازه آن ماشین هم متعلق به پدر آن پسر است!! کافی شاپ بازی می‌شود برنامه هفتگی‌اش، شلوارش بهترین مارک دوخت ترکیه! کلاس شخصیتی‌اش خلاصه می‌شود در عینک آفتابی یا نحوه چند قلم آرایش یا کلاس زبانی که می رود!‌ مسلما یک دختر وقتی اینقدر دیدش ضعیف بگردد عملا دیدگاهش عوض می‌شود و از هر موقعیتی به عنوان میدانی برای نمایش خود استفاده می‌کند، از محیط ورزش، از محیط دانشگاه، از محیط دوستی، از محیط هنری و حتی از یک پیاده‌روی ساده! مثل برخی از دختران امروزی که راه‌روهای دانشگاه، سالن بانک ها یا حضور کاری در شرکت ها را با سن سالن Fashion اشتباه گرفته‌اند! یا مثل کوه‌پیمایی‌های دختری که با لباس آخرین مدل و آرایش آنچنانی ارتفاعات درکه را طی می کند، لابد فکر هم می‌کند خیلی خوش کلاس عمل کرده است! در دکه سید دارآباد قلیون می‌کشند و یا پشت تخته سنگ‌های دربند آب‌جوی هلندی می‌خورد!

 

وقتی دریچه‌های اطلاعاتی و به خصوص ارتباطی را با ابزار غیرقابل انعطاف اخلاق می‌بندید و با طناب تفکرات من‌درآوردی گره می‌زنید نتیجه‌ای بهتر از این نمی‌شود. دریچه‌های اطلاعاتی و ارتباطی را باز کنید. یک دختر خانم مجاز است هرطور که دوست دارد زندگی کند به شرطی که ناقص آزادی‌های دیگران نباشد. دختر باید روش‌های زندگی را بشناسد و در نهایت از میان آن‌ها پس از مشاوره با بزرگتر، با اطمینان و رضایت یکی‌اش را انتخاب کند. اشتباه جامعه ما این است که به زور می‌خواهد به دختر روش زندگی کردن را تزریق بکند! ضربه مهلک عرف ما به این نیمه مهم جنسیتی این است که اصرار دارد آن‌ها را به یک گونه خاص بسته‌بندی کند! دختران بسته‌بندی شده! این یک شکاف رفتاری است. و همین شکاف آنقدر بر روی جوانان تاثیرات بد گذاشته که سال‌های سال است که پسران به دختران،  و دختران به پسران می‌گویند جنس مخالف! کدام جنس مخالف؟ مگر نه اینکه خداوند در قرآن زن و مرد را مکمل و آرامش‌بخش هم می‌داند. آیا کاسه داغ‌تر از مکتب‌مان شده‌ایم. چرا نمی‌گوییم جنس مکمل؟ چرا در این مورد نه فرهنگ ما و اصول دینی که به آن تشویق می‌شویم حتی سخن خداوند را نادیده می‌گیرد!

 

خیال می کنم که یک دختر خود باید دست به انتخاب بزند و گیرنده‌های ذهنی‌اش را آنقدر تغییر موقعیت دهد تا فرکانس‌های خوشبختی‌اش را بیاید. او مغز دارد، او خود یک LNB هوشمندانه دارد. او حق دارد به زمان اش، بخندد، مخالفت کند، سفر نماید، سکس کند، ریسک کند، تجارت کرده و یا حتی ازدواج نماید. در پایان باید بر این مساله انگشت تایید بنهم که هیچگاه نظرات من، همیشه بر همه دختران و پسران عمومیت نداشته و تنها نشانگر بخشی از افراد موجود در جامعه ماست.

 

 

یا حق

برگرفته از وبلاگ آرش قمیشی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت   توسط لیلا  | 





و من راز خدای را نیز فهمیدم


 و دریافتم که ما جز خویش کسی را نداریم


به امید رستگارشدن  بسی خیال واهیست


من خدا را دیده ام لیک


نه آنگونه که در کتاب خواندم


او خالق است و بزرگ ولی قادر ...گمان نکنم


او نیز تنهاست مثل من مثل تو و مثل هیچکس


او از تنهائی خویش مرا آفرید


او را چه نیاز است به من


و ما نیز همچنین ...


گاه چشمانم را میبندم و بهتر مینگرم


به خود به تو و به جنبشی عظیم به نام خلقت


مارا چه شده هنوز در آرزوی چیزی هستیم


که خود نمیدانیم


و گاه کر میشوم ولی میشنوم


صداهایی که دروغ را ترویج میکنند


و دستانی که ظلم را به میزان برابر تقسیم میکنند


و هر از گاهی هم لطف از سر تغییر مزاج ...


ولی برای من لطفی نیست جز زجر


و چرا گمان میکنیم لطفی هست ....؟؟؟


ما رانده ی سرزمینی به نام بهشتیم


چه اسم زیبائی ...


گاهی نیز بدان میخندم


بگذریم .....


من راز خدای را فهمیدم


زیرا رازی نیست


مائیم و خویش و زندگی


بسان ماهی در رود گنگ


و گاه دلم برای خودم تنگ میشود


و گاه برای رازی که کاش هیچگاه نمیفهمیدم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/19ساعت   توسط لیلا  | 



من و تو گُم شديم انگار تو اين دنياي وارونه
که درياشم پُر از حسرت هميشه فکر بارونه


بعضي وقتا با خودم ميگم که بابا بالاخره تو اون 8 سال جنگ، کشته هاي ايراني ميرن


بهشت يا عراقي؟؟


اصلا کجاي قرآن گفته شده دو تا مسلمون اگه همديگه رو بکشن جزو شهدا به حساب


ميان؟!!!


جالبه که جووناي ما خودشون داوطلب شدن رفتن اما جووناي عراقي با تهديد راهي جبهه


شدن... يعني اگه يکيشون نميرفت خانوادش جلو چشمش قتل عام ميشدن...


اصلا شهيد به کي ميگن؟!!!


يارو رزمندهه شيطون هولش ميده (!!!) از رو پشت بوم ميفته فردا همه جا اعلام ميکنن که


شهيد شده چون آرزوي شهادت داشته!!!


تو ايران همه عقايد و قوانين رو زير پا گذاشتن بعد ادعاي مسلمون بودن و جمبولي اسلامي


از مدله شيعه ميکنن!!!


هر چی رو هر جور دلشون بخواد تفسیر میکنن!!!


آبروي شيعه هارو بردن... همه جا دلشون ميخواد ساز مخالف بزنن! حالا اين ساز چقد


صداش قشنگه که ايراني جماعت بهش اينقد علاقه دارن نميدونم!!!


تو هر عيدي ايران مخالفت ميکنه و از تمام کشورهاي مسلمونه ديگه عقب ميفته... يکيش


عيد فطر بود که نزديک ظهر اعلام کردن که روزه هاشونو بخورن و گناه ملت افتاد


گردنشون...


يا مثلا همين عيد قربان که مربوط به عرفات ميشه... عيد يه روز بعد از کشورهاي ديگه


اعلام شد...


جالبه که عرفات تو عربستانه و تو اون روز تمام حجاج دنيا ميرن بالاي کوه و يه سري


مراسم رو با هم انجام ميدن... ولي حجاج ايراني بنا به دستور رهبر و آخوندا در هتل مي


مونن و فردا بالاي کوه ميرن و مراسم رو تنهايي انجام ميدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


بابا اين ديگه چه وضعشه...


این مسخره بازیا چیه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟


حالا اينا به کنار... با اومدنه احمدي نژاد و سخنان گه هر بارش نور علي نور شد...


بنده خداها حق دارن خارج از کشور به همه بگن ایرانی نیستن! آخه بی چیش


بنازن؟!!!!!!!!


اينا خدا رو هم انگشت به دهن و متعجب کردن...


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/04ساعت   توسط لیلا  | 

پاسخ يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک پرسش امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که  در اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم ‌کننده است ?

پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کننده گرما) ؟!
اکثر دانشجويان برای ارائه  پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند ...

اما يکی از آنها چنين نوشت :


اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند !!!

 پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر.


برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود.

از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند!با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:

۱
.اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود
!
۲
.اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج  پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند
!اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفته همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد : مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج کنم!!!

 از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است!!!تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همين بود !!! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت   توسط لیلا  | 

 

نظر سنجی در مورد گرم و سرد شدن رابطه دخترو پسر

magnify

خوب امروز میخوام با این موضوع نظرسنجی مونو شروع کنیم

تا به حال به این فکر کردید چرا یک رابطه دوستی بین دختر و پسر اولش انقدر پر از هیجان و

بعد از چندین ماه خالی از هر گونه هیجان و گرمی؟

 

سوال اول : اصلا علت چیه و چرا به انجا میرسه؟

سوال دوم: چکار کنیم که این گرما دائمی باشه ؟

سوال سوم:چه روشهایی را در زمان سرد بودن رابطه پیشنهاد میکنید که یک رابطه گرم

بشه ؟

سوال چهارم: آیا وقتی به مرحله ای در یک رابطه میرسیم که سرد شدن را هر دو طرف

حس میکنیم باید ترک آن رابطه را کنیم؟

خوب دوستان گلم منتظر نظرات جالبتون هستم

                                                                        شاد باشید

                                                                          لیلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت   توسط لیلا  | 

 

 

چقد دیگه انتظار

 

عزیزم...

 

 

  زندگي يک آرزوي دور نيست   زندگي يک جست و جوي کور نيست   زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن   زندگي افسانه نيست گوش کن !   دريا صدايت مي زند؛ هرچه ناپيدا صدايت مي زند   جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز مي خواند تو را   زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست   پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست   هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست...    پس با من بمان و بگزار با هم زندگی کنیم …    
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت   توسط لیلا  | 

گفت عاشق نبوده ام
 
 
 

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هیچم و برای او

زنده هستم

او رفت, تنها ماند ..زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسیدم از عشق چه می دانی ؟ برایم از عشق بگو

گفت:عشق اتفاق است باید بنشینی تا بیفتد

گفت:عشق آسودگیست٫خیال است...خیالی خوش

گفت:ماندن است . فرو رفتن در خود است

گفت:خواستن و تملک است٫گرفتن است

گفت: عشق سادست٫همین جاست دم دست و دنیا پر شده از

عشقهای زود٫عشقهای ساده اینجایی و عشقهای نزدیک و لحظه ای

گفتم: تو عاشق نبودی و نیستی

گفتم:عشق یک ماجراست٫ماجرایی که باید آن را بسازی

گفتم:عشق درد است دردتولدی نو. عشق تولد است به دست

خویشتن

گفتم:عشق رفتن است عبور است٫نبودن است

گفتم:عشق جستجوست٫نرسیدن است٫نداشتن و بخشیدن است

گفتم:عشق درد است٫دیر است و سخت است

گفتم:عشق زیستن است از نوعی دیگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

گفتم عشق راز است

راز بین من و توست ٫ بر ملا نمی شود و پایان نمی یابد

مگر به مرگ

...


بعضی وقتا, وقتایی که همه دور و برم هستن تازه بیشتر میفهمم که چقدر جات خالیه... بیشتر دلم برات تنگ میشه

آره

نمی شه فراموش کرد... نمی شه تمومش کرد

مهربان ترین دوست به من گفت: فکر می کنی چقدر در روز به تو فکر می کنه؟

گذشته رو ورق نزن... تمامش کن و به آینده فکر کن

اما, نگفت چه جوری!!! منم نمی دونم

 

 
 
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت   توسط لیلا  | 

 

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت   توسط لیلا  | 

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد ,نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر
سوار تاب شده بودن و بازی میکردن،خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش
کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با
چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو
گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده
بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند
خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده ,توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه ,یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و
از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه ,تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر
اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده
بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن
کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشماموپوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه
صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم
باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود ,نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر...

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي كاغذي را ، روز و  شب تكرار كردن

خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شكسته ، چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف كشيده

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدولهاي خالي ، پارك هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي ، نيمكت هاي خماري

رو نوشت روز ها را ، روي هم سنجاق كردم:

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بيقراري

عاقبت پرونده ام  را ، با غبار آرزوها

خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليتها ، از ما يادگاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت   توسط لیلا  | 

نظر سنجی در مورد عشق و اصول رفتاری عشاق

عشق چه واژه زیبایست
اما تا به حال از خودمون پرسیدیم این زیبایش در کدام قسمتش تعریف میشه ؟ آیا یاد گرفتیم که فقط بگیم عاشقتم دوستت دارم ؟! نه اینها نیست معنی این واژه. سوالم از شما خانمهای محترم این هست
آیا وقتی در خودتون این حرارت عشق و حس میکنید چگونه احساس تونو به معشوقتون نشان میدید ؟آیا با زبان یا عمل؟
وقتی معشوق تون به شما زنگ میزنه چه احساسی دارید؟ آیا منتظر تلفنش هستید؟آیا اگر کار داشته باشید گوشی تلفن را به روش بر نمیدارید؟ آیا دوست دارید در نیمه شب با معشوقتان صحبت کنید؟ یا که نه خواب بیشتر ترجیح میدید؟آیا واقعا همانطور که میگوید وفادار هستید؟
بنای عشقتون را بر چه اساسی پایه ریزی میکنید؟
آیا گفته هاتون با عمل تون یکسان است؟
نظر سنجی جالبی میشه اگر به تمان این سوالات خودمونی پاسخ دهید .
متشکر

لیلا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت   توسط لیلا  | 

255

 

دروغ چه واژه کثیفیه ، شما نظرتون چیه ؟

دوست دارم شما دوستان گلم درباره دروغ کمی صحبت کنید و یک پیشنهاد

 برای ترک از این مرض بنویسید.

با سپاس از همه دوستان خوبم لیلا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت   توسط لیلا  | 

 
معماي پرده بكارت

فرض كنيد دزدي به اتومبيل فردي حمله كند و شيشه‌هاي آن را بشكند و اشياء درون ماشين را بدزدد. آن فرد به پليس مراجعه كرده و با كمك پليس، دزد را پيدا مي‌كند. اين فرد سپس دزد را به دادگاه كشانده و در دادگاه دزد را مجبور مي‌كند كه اتومبيل وي را به عنوان مايملك شخصي خود پذيرفته و تا آخر عمر از آن استفاده كند! آيا چنين فردي به نظر شما ديوانه نيست؟

در كشور ما تجاوز در واقع هنگامي «تجاوز» محسوب مي‌گردد و ممكن است گزارش شود كه به پاره‌شدن پرده بكارت بيانجامد. از آنجايي كه همه شخصيت و ارزش اجتماعي زن پيش از ازدواج در پرده بكارت او خلاصه مي‌شود، پاره كردن پرده بكارت «جرم» محسوب مي‌شود. اگر تجاوزگري كه پرده بكارت دختري را پاره كرده، با آن دختر ازدواج كند، همه چيز حل شده است و جرمي اتفاق نيافتاده است!

اين بيانگر اين نگرش است كه: دختر به عنوان يك «شيء جنسي» منظور مي‌شود كه فرد متجاوز دزدانه از آن استفاده كرده است و چون اين استفاده اوليه باعث مي‌شود كه فرد ديگري مايل به استفاده از اين «شيء جنسي» نباشد، پس اين «شيء جنسي» به خود آن دزد داده مي‌شود كه تا آخر عمر از آن استفاده كند! به بيان ساده‌تر، تجاوزگر نه تنها مجازات نمي‌شود، بلكه پاداش داده مي‌شود! و قرباني تجاوز است كه مجازات مي‌شود و مجبور است كه حكم «حبس ابد» زندگي با متجاوز را تحمل كند!

روي ديگر قضيه اين است كه اگر در تعرض جنسي پرده بكارت آسيب نبيند، و يا زن پرده بكارت نداشته باشد، چگونه مي‌توان وقوع جرم را تعريف كرد؟ و تازه چه نفعي از اثبات جرم به قرباني مي‌رسد؟
«تجاوز» توسط دوست پسر

در فرهنگ بسته سنتي، دختر و پسري كه رابطه دوستي برقرار مي‌كنند، پا را از حد «شرع» بيرون گذاشته و مرتكب گناه شده‌اند! و البته اين «گناه» معمولا متوجه دختر است، و براي پسر هر نوع رابطه پيش از ازدواج نوعي «فتح» و افتخار به حساب مي‌آيد. معيارهاي دوگانه اجتماعي چنان با قدرت عمل مي‌كند كه در قضاوت رابطه پيش از ازدواج، دختر است كه به نوعي «گناهكار» يا «ناسالم» و «خراب» شمرده مي‌شود، و فرقي نمي‌كند كه فقط دست پسر را لمس كرده، يا او را بوسيده، يا با او آميزش جنسي داشته است. گاه حتي خود پسر نيز به دوست دختر خويش با نگاه تحقيرآميز و سرشار از توهين نگاه مي‌كند و او را كه تن به اين رابطه دوستي داده، شايسته ازدواج نمي‌داند.
اما نكته دردناك اينجاست كه در فرهنگي كه مرزهاي شرع با خط‌ كشي‌هاي پررنگ تعريف شده است، هر تخطي كوچك از مرز شرع، مانند يك بوسه ساده، به معني توافق دختر براي برقراري رابطه جنسي كامل است و از همين رو بسياري پسران به خود اجازه مي‌دهند كه به دوست‌دختر خود تجاوز كنند. خشونت چنان در فرهنگ جنسي درآميخته كه انجام تجاوز به دختر، نه يك ننگ و يا جرم، بلكه يك «پيروزي» براي پسر بشمار مي‌رود كه در ميان همرديفان خود مي‌تواند به آن ببالد. گذشته از آن، دختري كه تن به رابطه جنسي با يك پسر داد، «فاحشه»اي شمرده مي‌شود كه هر پسري مي‌تواند با او رابطه جنسي برقرار كند، و به بيان روشن‌تر، به او تجاوز كند.

در تعريف «تجاوز» در قوانين كشور امريكا كه دستاورد مبارزات زنان است، قيد «ناخواسته» نقش مهمي ايفا مي‌كند. اگر زن در آغاز توافق خود را اعلام كرده باشد، اما در هر لحظه‌‌اي توافق خود را پس بگيرد، ادامه عمل «تجاوز» شمرده مي‌شود. اما در فرهنگي كه زن را آلت دست مرد و وسيله لذت مي‌داند، توافق اوليه زن، در آغاز ازدواج يا درآغاز رابطه دوستي با پسر، مجوز ادامه رابطه و اعمال خشونت در آينده و در طول رابطه است. گويا زن حتما بايد رسما و آشكارا به رابطه با شوهر يا دوست پسر خود پايان دهد تا «ناخواسته» بودن خشونت را اعلام نمايد.
چه بايد كرد؟

اولين وظيفه‌اي كه پيش روي ماست، اين است كه بايد با انكار و سانسور و تاريكخانه فرهنگي مبارزه كرد. سنت‌هاي غلط فرهنگي در «خصوصي» شمردن مسائل جنسي نه تنها بطور مستقيم مانع از پيشگيري و كاهش جرم و جنايت مي‌گردد، بلكه عامل اصلي عقب‌ماندگي قوانين حقوقي و مقررات اجتماعي بوده و قربانيان تعرض جنسي را از هرگونه حمايت حقوقي محروم مي‌دارد. بطور مشخص مي‌توان ديد كه نتيجه چنين فرهنگي از جمله مشكلات و آسيب‌هاي زير است:

• گفتگوي موثر درميان اعضاي جامعه درباره مفهوم «آزار جنسي» و «تجاوز» وجود ندارد، و از اين رو امكان پيشگيري از « آزار و تعرض و تجاوز جنسي» به شيوه آگاه‌سازي عمومي و بويژه آموزش نوجوانان وجود ندارد.
• تابوهاي اجتماعي از جمله «احترام به بزرگتر» و «احترام به فاميل» قوي‌تر از عامل «دفاع از خود در مقابل تجاوز جنسي» عمل مي‌كند.
• قربانيان از تعريف جرم و جنايت آگاه نيستند، و به سختي مي‌توانند تشخيص دهند كه قرباني جرم شده اند.
• رابطه جنسي سالم تعريف نگشته و هرگونه رابطه خشونت‌آميزي در چارچوب شرع روا شمرده مي‌شود. خشونت در رابطه جنسي تقبيح نمي‌شود، و تلاشي در جهت جدا كردن خشونت و تحقير و توهين از رابطه جنسي انجام نمي‌گيرد. از آنجاييكه اكثر قربانيان فرهنگ خشونت جنسي زنان هستند، چنين فرهنگي در ترويج خشونت بشدت «زن ستيز» است.
• افكار عمومي تعريف جرم و مجرم را ندانسته و غالبا قرباني را شريك جرم تصور مي‌كند. قرباني تجاوز و تعرض جنسي غالبا تحت تاثير فرهنگ اجتماعي خود را مقصر دانسته و دچار شرم و گناه مي‌شود و آسيب‌هاي روحي وي افزايش مي‌يابد.
• حقوق قربانيان تعريف نشده و نيز قربانيان از همان اندك حقوق خويش درباره شكايت و درخواست غرامت از تجاوزگر ناآگاه هستند.
• زنان قرباني تجاوز جنسي قادر به پيشگيري از بارداري ناخواسته نيستند، و درصورت وقوع بارداري، امكان انجام سقط جنين را ندارند.
• تابوي پاره شدن پرده بكارت در جامعه سنتي شانس زنان را براي ازدواج بشدت كاهش داده و زندگي زن از نظر اجتماعي و اقتصادي نيز بشدت لطمه مي‌بيند.
• قربانيان تجاوز جنسي قادر به حفاظت از خويش در مقابل بيماري‌هاي واگيردار نيستند.
• قربانيان تجاوز از راهنمايي و مشاوره رواني، خدمات پزشكي، و حمايت قانوني محروم هستند.

به دليل شدت سانسور در فرهنگ ما، گفتمان‌هاي جنسي وقتي كه در سطح اجتماعي بطور روشن مطرح نمي‌شود، زيرزميني شده و در حوزه فرهنگ خشونت و توهين به زن رشد مي‌كند. اين امر به تبليغ و رواج هرچه بيشتر خشونت جنسي عليه زنان و كودكان و ديگر افراد آسيب‌پذير در جامعه مي‌انجامد. يكي از وظايف حكومتگران و روشنفكران جامعه در مبارزه با خشونت عليه زنان، پاكسازي فرهنگ جنسي جامعه از خشونت بويژه در ميان جوانان است. با تبديل مساله به يك گفتمان عمومي است كه مي‌توانيم آن را به عنوان يك معضل اجتماعي تعريف كنيم، و سپس راه چاره‌ موثر اجتماعي براي آن بيانديشيم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت   توسط لیلا  | 

 
 

آیامایلید تا بتوانید روزهایی را که همسرتان بالاترین میل جنسی را دارد، پیش بینی کنید؟ باور کنید

یا نه این امر کاملا قابل پیش بینی است. تنها چیزی که لازم است مقداری تحقیق، یک

تقویم، و بررسی های دقیق است و سپس شما بزرگترین هدیه را دریافت می کنید. (و

شانس بیشتری پیدا می کنید تا در زمان پیش قاعدگی تا حد امکان خودتان را از روح سرد

او دور نگه دارید.)

 

بدون هیچ شک و شبهه ای ثابت شده است که خواست های جنسی یک خانم به طور قابل

توجهی در هنگام تخمک گذاری (و اندکی پس از آن) افزایش پیدا می کند

 

دوره قاعدگی چیست؟

 

قاعدگی، با تمام آن خون های ترسناک، نتیجه 3 هفته ترشح هورمون برای تولید مثل (یا به

طور دقیق تر باردار شدن) می باشد. این تغییر هورمن ها بر روی خانم ها تاثیرات بسیار

زیادی می گذارد. و دقیقا همین مورد است که میزان تحریک پذیری آنها را بالا یا پایین

می برد.

 

بهترین زمان برقراری رابطه چه موقعی است؟

 

پاسخ سوال از آن شماست! پاسخ کوتاه به این سوال: بهترین زمان در حین تخمک گذاری،

زمانی که خانم در بالاترین میزان باروری قرار دارد، می باشد. و اما پاسخ بلند: شامل این

مطلب می شود که تخمک گذاری چیست و چگونه می توان زمان آنرا تشخیص داد که در

زیر توضیح داده می شود.

 

تخمک گذاری چیست؟

به فرایند ورود یک تخمک سالم به درون زهدان و در بهترین جای آن را تخمک گذاری

مینامند. زمان بروز چنین شرایطی بدن یک خانم علائم بیرونی را به صورت تحریک

پذیری بالاتر، نشان می دهد. این تنها زمانی است که در طول یک ماه او توانایی بارداری

شدن را دارد و چیزی بیش از 24-12 ساعت بیشتر دوام ندارد. هورمون هایی که در این

حال ترشح می شوند، باعث میشوند او بیش از اندازه از هر نظر حساس شود به ویژه

حس لامسه و بویایی او را تحت الشعاع قرار می دهند.

 

چرا تخمک گذاری برای شما مفید است

هیچ شکی وجود ندارد که چرا گاهی خانم ها یک شبه باردار می شوند. تخمک گذاری

زمانی است که بدن می گوید: ".........." ( و " مرا باردار کن") در سایر موارد، بدن نیاز

چندانی به این کار نمی بیند، رفتارش کاملا منطقی و قابل پیش بینی است و همه چیز طبق

روال عادی پیش می رود. هر چند تمام خانم ها دوره های معینی ندارند، اما برای اکثریت

آنها شروع دوره کاملا مشخص است. اگر هنگام تخمک گذاری او باشد، احتمال اینکه به

شما بله بگوید خیلی بیشتر می شود. این امر برای شما خوب است. اما لازم است که

اشاره ای به بخش باروری هم داشته باشیم: بدن او هر کاری برای باردار شدن را انجام

می دهد، بنابراین مراقب باشید! مگر اینکه برای پدر شدن، خودتان را آماده کرده باشید.

 

تخمک گذاری چه زمانی رخ می دهد؟

تشخیص دقیق روز تخمک گذاری به این دلیل که هر فردی دوره مخصوص به خود را

دارد قدری دشوار است. برخی خانم ها هر 20 روز یکبار و عده ای دیگر هر 60 روز

یکبار قاعده می شوند. اما برای خانم هایی که دوره قاعدگی آنها هر 28 روز یکبار است،

زمان تخمک گذاری را می توان 14 تا 16 روز پیش از اولین روز قاعدگی تخمین زد؛

البته نه 14 تا 16 روز بعد از اتمام دوره. شاید تعداد روزهای قبل و بعد از قاعدگی یکسان

نباشند به همین دلیل نمی توان گفت دقیقا وسط دوره.

 

زمان تخمک گذاری در سر او چه می گذرد؟

در حین تخمک گذاری است که خانم بیشترین تمایل را به برقراری رابطه جنسی با یک

مرد جذاب دارد. "جذاب" همیشه باید به دهان بزی شیرین باشد! ایده آل های کلی خانم ها

در این زمان تا حد بسیار زیادی نزول می کند. میل برقراری رابطه جنسی کامل با یک

موجود مذکر زنده در بالاترین میزان خود قرار می گیرد. او شدیدا مشتاق است تا با

شوهر دوست داشتنی و خوش هیکل خود ارتباط برقرار کند.

 

زمان تخمک گذاری، خانم ها تمایل پیدا می کنند بیشتر خودشان را نمایش دهند، و رفتار

تحریک آمیز از خودشان نشان دهند؛ هر چند این امور بر خلاف طبیعت همیشگیشان

باشد. این میل با پوشیدن لباس های شهوت برانگیز تر، کفش های پاشنه بلند، و چهره های

مردد خود را نمایان می کند. این زمان خانم با هر موقع دیگری از نظر بیولوژیکی تغییر

پیدا می کند زیرا در موقعیت باروری قرار دارد. او شهوت بسیار زیادی در خود احساس

می کند، احساس می کند خواستنی است و انرژی او میخواهد به هر طریقی خارج شود.

اگر مشکل حادی در این زمان بروز نکند (به عنوان مثال شکست عاطفی یا استرس) به

طور قطع خانم فعالانه به دنبال رابطه جنسی می رود.

همچنین در تحقیقات ثابت شده که تعداد بسیار زیادی از خیانت هایی که از جانب خانم ها

نسبت به آقایون انجام شده در همین زمان اتفاق افتاده است. البته موارد دیگری نظیر تمایل

شریک جنسی، و کیفیت رابطه را نیز باید در نظر گرفت.

 

رابطه جنسی در زمان قاعدگی

اغلب خانم ها اظهار می دارند که امیال جنسی در آنها در زمان قاعدگی افزایش پیدا می

کند. البته این زمان مناسب نیست و شاید برخی خانم ها تمایلی به برقراری رابطه در این

زمان نداشته باشند. به عنوان مثال اگر او از تامپون استفاده کند زمانی که آنرا خارج می

کند واژن خشک می شود و زمان زیادی طول می کشد تا مجددا از طریق روان کننده

طبیعی (و نه خون) مرطوب گردد. اگر از نوار بهداشتی استفاده کند، ممکن است از بوی

بد و ظاهر آن خجالت زده شود. او دوست ندارد شما هیچ یک از این ها را مشاهده کنید و

تمام کارها را در تنهایی انجام میدهد که این امر به خودی خود او را از برقراری رابطه

جنسی دور می کند.

 

مشکل دیگر سکس در زمان عادت ماهانه، آلودگی آن است. خانم ها اغلب با این مشکل

آشنا هستند و تعجبی از خون و کثیفی به جا مانده ندارند، اما ممکن است آقایون احساس

تحوع کنند و تمایلی به انجام این کار نداشته باشند. بنابراین تصمیم با خودتان است که قید

دارید در طول این دوره چه نوع رابطه ای با هم داشته باشید.

 

چاره سکس تمیز به هنگام قاعدگی

یک راه حل مناسب برای پیشگیری از کثیفی و آلودگی استفاده از اسفنج دریایی است.

البته استفاده از آن هنوز رایج نشده است اما آنها می توانند به راحتی حداقل برای چند

ساعت جلوی خون ریزی را بگیرند. می توانید انها را از داروخانه ها تهیه کنید. البته باید

توجه داشته باشید که حتما از انواع دریایی آن باشد، چرا که اسفنج های ساختگی کار

مشابه را نمی توانند انجام دهند. نوع دریایی، اسفنجی است که فقط در اقیانوس ها یافت

می شود و قیمت آن کمی بالاست.

        از داخل اسفنج یک گردی به اندازه یک تخم مرغ بزرگ در آورید، آنرا با آب خیس کنید

و سپس فشار دهید تا تمام آبها از آن خارج شود. سپس آنرا به آرامی وارد واژن کنید و

درست در همان جایی که تامپون را قرار می دهید، بگذارید. ناپدید شدن آن غیر ممکن

است چرا که دهانه داخلی رحم بسیار کوچک بوده و اسفنج از آن رد نمی شود، برای

خارج ساختن آن، فرد باید خم شده انگشتش را داخل واژن فرو کرده آنرا پیدا کند و با

فشار کوچی در آورد. برای پیدا کردن مهارت قدری تمرین لازم است اما ارزشش را

دارد زیرا هیچ گونه لک و آلودگی ایجاد نخواهد شد. شما می توانید این کار را در آستانه

شب انجام دهید و زمانی که مشغولیت به پایان رسید، انرا خارج کنید. حتی می توانید آنرا

خارج کرده تمیز کنید و مجددا برای دفعات بعدی از آن استفاده نمایید.

تاثیرات قرص بر روی شهوت

قرص های ضد بارداری از چند نظر خطرناک هستند، عدم وجود نواسانات هورمونی در

خانم ها باعث می شود که خواست های جنسی همواره در یک روند ثابت باقی بمانند. این

امر قدری خطرناک است چرا که اگر در حالت کلی میل او کم باشد با مصرف قرص ها

همچنان خواست های جنسی اش کمتر می شوند. از سوی دیگر می تواند همواره در

بالاترین میزان خود نیز باقی بماند. اما اگر میل جنسی خانم همواره کم باشد قرص صرفا

نمی تواند آنرا افزایش دهند.

       قرص های کنترل بارداری از تخمک گذاری جلوگیری می کنند، و همانطور که می دانید

تخمک گذاری زمانی است که خانم ها در اوج شهوت جنسی به سر می برند. میزان

تحریک پذیری جنسی را می توان با استفاده از مصرف هورمون های دیگر جبران کرد

(به عنوان مثال پروژسترون) البته این کار همیشه پاسخ لازم را نمی دهد زیرا هیچ گاه

هورمون های ساختگی جای هورمون های طبیعی را نمی گیرند.

 

جلوگیری و سکس

خانم ها و آقایون همچنان به سختی تلاش می کنند تا شناخت و درک صحیحی از یکدیگر

داشته باشند. البته خانم ها با هورمون هایشان همواره معماهایی را برای آقایون به وجود

می اورند؛ در زمان نواسانات هورمون ها، خانم ها وسواسی، دمدمی، و افسرده شده و

رفتار نا مطلوبی را از خود نشان می دهند. اما حقیقت این است که هر طوری که با او

رفتار کنید او هم همان طور واکنش نشان می دهد.

 

آقایون می توانند برای دست یابی به رابطه جنسی مطلوب تر، مانند یک ساعت، زمان

قاعدگی خانم ها را ثبت کنند. از آن به نفع خود استفاده کنند و از سکس بهتر و بیشتر

نهایت لذت را ببرند و ارتباط دلپذیرتری را با شریک زندگی خود برقرار کنند. اما به هر

                               حال: توانا بود هر که دانا بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت   توسط لیلا  | 

 
تمام بودن ما

سهمی از گریه بود و دیگر هیچ !

به چه دل بسته ای ؟ ... به این مرداب ؟

اولش هیچ بود و آخر ... هیچ !

 

سلام به تمام دوستام و کسایی که تا الان به وبلاگم می آن ممنون از نظراتون ُ

امروز خیلی خسته ام می خوان یه قصه براتون بگم ...قصه ی دلتنگی و دلبستگی یه دخترکه شاید من باشم...

انقدر دلم پر هست که نمی دونم چی بگم!!


تا حالا شده عاشق بشی؟؟؟ شده تو عشق اول حس کنی نابود شدی ؟؟؟

وای چه شبی بود دیشب....

دلم شکست ...وقتی دیگه فهمیدم نیست ...دلم شکست وقتی نبودشو حس کردم...آخ از این گریه که تنها مرحم من بود...

دشب یکی از مرغ عشق هام هم تو قفس مرد وقتی دید من اینجور...

وای نمی دونم چی می گم روانی شدم..قول داده بود یمونه...اما رفت...قول داد دروغ نگه اما گفت...وای خدا پس سهم من چی بود؟؟؟

من صدای شکستن و خورد شدن قلبم و شنیدم...

اما اون نشنید حتی حس هم نکرد...وای خدا نابودم کرد....

می گم یعنی خدایی هم وجود داره؟؟؟؟؟؟

خدای هم هست که بهش بگه چهجور خوردم کرد؟؟؟؟

امروز می فهمم چقدر ساده دل بودم ...

من عاشق شدم؟؟؟؟

عا شقش بودم؟؟؟؟

اون چی؟؟؟

نه نبود همش دروغ بود چطور دیگه بهش اعتماد کنم؟؟؟؟

شاید به قول خودش مجبور بود!!!!

ولی کسی از دل من چیزی نفهمید!!!!!

امروز  خودم خورده های دلم و یکی یکی به هم می چسبونم بلکه شاید دوباره این کمر شکستم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت   توسط لیلا  | 

 

SongCode.blogfa